تبليغاتX
ازادي

ازادي

دختر چگوارا: به‌ مبارزات جنبش آزادی بخش ملت کرد، درود میفرستم

ئالیدا، دختر انقلابی و مبارز راه آزادی، ارنستو چگوارا،در سخنانی حمایت خود را از مبارزات آزادی بخش ملت کرد، اعلام کرد.
ئالیدا، دختر ارنستو چگوارا، در یک گفتگوی مطبوعاتی نظرات خود را درباره ی کردستان، ملت کرد و جنبش آزادی بخش این ملت ابراز داشت: خاک کردها به چهار بخش تقسیم شده است، کردها همچون تمامی ملت ها، ده ها سال است که برای آزادی خود مبارزه می کنند. سازمان ملل زیر سلطه ی امپرایالیسم است. این سازمان برای کردها که سالهاست در مبارزه هستند، هیچ کاری انجام نداده است. لازم است که سازمان ملل برای آزادی کردها نقش مثبتی ایفا کند. نمی توان ملتی را که میلیون ها نفر جمعیت دارند انکار کرد. لازم است که سازمان ملل این موضوع را درک کرده و جهت تحقق خواسته های کردها،گام بردارد. من به جنبش آزادی بخش ملت کرد، سلام و درود می فرستم.
+ نوشته شده در  15 Oct 2009ساعت 8:51 PM  توسط   | 

درگیری مابین گریلاهای PJAK و نیروهای رژیم در کوهستان شاهو در هورامان


avatar
درگیری مابین گریلاهای PJAK و نیروهای رژیم در کوهستان شاهو در هورامان
2009 10 03 - 15:14

علارغم توقف عملیاتهای نظامی از سوی حزب حیات آزاد کردستان نیروهای رژیم ایران به‌ عملیاتهای نظامی خود ادامه می دهند در همیین چارچوب روز یک ماه جاری میلادی به‌دنبال توپ باران مناطق شاهو نیروهای رژیم عملیاتی نظامی را آغاز کرده‌اند که‌دریکی از این عملیاتهای درگیری بین نیروهای پژاک ونظامیان رژیم رخ داده‌ که به‌ کشته شدن سه نظامی رژیم و زخمی شدن یکی دیگر انجامیده‌است

مرکز مطبوعاتی اطلاع رسانی حزب حیات آزاد کردستان دررابطه با عملیاتهای نظامی رژیم ایران و توپ بارنهای این رژیم بیانیه ای جهت تنویر افکار عمومی منتشر کرد
بر اساس این بینایه پژاک ، روز 1 اکتبر از ساعت 22 تا 23 توپخانه رژیم ایران روستاهای دامنه کوهستان قندیل را هدف اتش توپ باران خود قرار داده‌است ، این توپ بارانها که‌مدت 1 ساعت ادامه داشته است روستاهای آلی ره‌ش، سۆره‌گۆلێ، مارادۆ، ره‌زگێ و مناطق دله‌کوکێ، شه‌هید هارون و دۆڵی شێخ ئایشه در برگرفته است .

از طرفی دیگر روز 1 اکتبر منطقه‌پیر خدر در کوهستان شاهو هدف آتش توپخانه رژیم ایران قرار گرفته است درجریان یک عملیات نظامی رژیم در این منطقه ‌بین نیروهای گریلاو نظامیان رژیم درگری رخ داده‌است که‌منجر به‌کشته شدن 3 نظامی رژیم و زخمی شدن یکی دیگر شده‌است
نیروهای رژیم با همکاری نیروهای پشتیبانی ،اجساد کشته شدگان ومصدومین خودرا از محل در گیری به‌جای دیگر منتقل کرده‌اند
همچنین روز سی ام ماه میلادی گذشته در روستاها گوله شیخان،ملونه ، ناوجهان ، بهیک اربیلا، بستک از توابع منتطقه برداوست ارومیه ،رژیم دست به‌ عملیاتهای نظامئ زده‌است و این روستاهای راهدف آتش توپخانه خود قرار داده‌است وبا حضور در مسجد روستای اربیلا از مردم روستاخواسته اندکه‌به نیروهای بسیج بپیوندند

به‌ دنبال آن رژیم عملیاتی را با حضور 1500 نظامی که‌ بیشترشان از مزدوران روستای انبی هستند شروع کرده‌ و به‌ برگزاری کمین در منطقه نیز اقدام می کنند

رژیم در ادامه توپ باران خود روز 1 ماه جاری میلادی ازطریق پایگاههای خلیلا و 14 همین شهید ، روستهای دولی قاسم ، جرمه و چیسه را هدف اتش توپ باران خود قرار داده اند همچنین برق منطقه ترگور رانیز قطع کرده‌اند

منبع سایتhttp://www.rojhelat.nu/files/farsi.php?id=7966
+ نوشته شده در  5 Oct 2009ساعت 3:36 PM  توسط   | 

سبز، سرخ، زرد‌، داستانی به‌ قلم یک گریلا


avatar
سبز، سرخ، زرد‌، داستانی به‌ قلم یک گریلا
2009 08 02 - 18:05

خون زيادي از زخماي تنش رفته بود. روي زمين، تنها بازمونده‌هاي زمستون همون تكّه‌ برفايي كه با سماجت سعي كرده ‌بودن خودشونُ از چشم آفتاب بدزدن،‌ عينهو لاله‌هاي واژگون، سرخ سرخ شده بودن. اما قلب كوچيك او هنوز مي‌تپيد. مي‌تپيد و با هر تپش يه ملودي قديمي و سحرآميز، يه ترنّم آشنا از عمق وجودش مي‌تراويد، نرم و رَوون از دريچه‌ي خيس زخماش مي‌گذشت و آميخته‌ي گياه و خاك و هوا مي‌شد. آره! قلب كوچيكش هنوز هم مي‌تپيد، مث همون فوّاره‌ي آبي كوچيكِ وسط ميدون شهر كه نفس نفس مي‌زد تا قطره‌هاي خنك آب رُ باز هم به اطرافش بپاشه.
تنه‌ي ستبر درخت بلوط پير كه بهش طناب‌پيچ شده بود جا به جا خوني بود. چشماشُ به زحمت كمي بالا گرفت. پلكاش متورّم و سنگين بود. يه گنجيشك كوچيك لحظه‌اي روي شاخه‌ي درخت پير، نفسي تازه كرد و دوباره پريد و رفت. شاخه‌هاي درخت هنوز لخت و تركه‌اي بودن. مي‌شد جاي شلاق روزاي سردُ رو تنشون ديد. باريكه‌ي خون تازه‌اي از زخم پيشونيش دويد، از گوشه‌ي چشمش سُريد و آروم تا روي چونه‌ش ردّ سرخيُ كشيد. اون بالاها توي آسمون خاكستر پاشيده بودن انگار؛ ابري بود. هوا دل پُري داشت. از دور صداي تق‌تقِ چن شليك پراكنده بُلن شد. حتما سربازا داشتن بي‌هوا تير درمي‌كردن. رفقاش چقدر تونسته بودن دور شَن؟ سخت مي‌شد به سلامت از درگيريِ اين وقت روز خلاصي يافت. اما سربازا وقت زيادي رُ اينجا تلف كرده بودن. دستشون به رفقاش نمي‌رسيد. حتما تا حالا به يه جاي امن رسيده بودن... حتما! يه هلي‌كوپتر كبرا اون دورتَرا مث يه قوش دنبال شكار مي‌گشت. كفترا و پرستوا دورتر مي‌پريدن.
تنه‌ي درخت رُ با دستاي ازپشت بسته‌ش به آرومي لمس كرد. جريان ملايمي رُ زير انگشتاش حس كرد. چيزي زنده، سيّال و نرم تقلاّكنان مي‌لغزيد و خودشُ از ساقه‌ بالا مي‌كشيد. ياد فوّاره‌ افتاد. وسط دود‌ و دم ماشينايي كه دايم بوق مي‌زدن و مي‌خواستن زودتر ميدون رُ دور بزنن، اون فوّاره‌ي آبي كوچيك تنها چيز قشنگ اين دنيا بود كه بهش اميد مي‌داد. از صب تا غروب كنار اين ميدون مي‌نشس تا شايد چند شاخه گُلي رُ به عابرا يا راننده‌ها بفروشه. وقتي گُلاش كمي پلاسيده مي‌شد مث ماهياي سرخ كوچيكي به نظر مي‌‌اومدن كه بيرون آب له له مي‌زنن. زل مي‌زدن توي چشماشُ ازش آب مي‌خواستن. دلش طاقت نمي‌آوُرد... گُلا رُ‌ مي‌برد كنار فوّاره‌ خنك‌شون مي‌كرد. دوباره جون مي‌گرفتن و رنگاي سبز و سرخ و زردشون زير فوّاره‌ي آبي مي‌درخشيد. حيفش مي‌اومد اون رنگاي شادي كه صداي نفس‌كشيدنشونُ مي‌شنفت، دست عابراي بي‌اعتنايي بده كه معلوم نبود چرا اينقدر سريع مي‌خوان رد شَن يا به راننده‌هايي بفروشه كه مدام به ماشيناي جلوييشون بد و بيراه مي‌گفتن تا كنار بزنن و بتونن زودتر ميدون رُ دور بزنن. هر شاخه‌گُلي رُ كه مي‌فروخت دل كوچيكش توي سينه فشرده مي‌شد و حس مي‌كرد يكي از نزديك‌ترين كَساشُ از دس داده. اما بهش گفته بودن كه چاره‌ي ديگه‌اي نداره و بايد يه جوري خرجي خونه رُ دراره. شنيده بود قبلنا كه هنوز اينجا شهر نبوده، اون ميدونچه‌ي كوچيك و فوّاره بازم همونجا سر جاي خودشون بودن. زير قلوه‌سنگايي كه فوّاره روي اونا سوار بود يه چشمه‌ي زلال آب بود كه قديمي‌ترا مي‌گفتن ريشه توي كوه داره. مي‌گفتن اون چشمه يه چشمه‌ي مقدّسه. بعضيا مي‌گفتن از مادربزرگا يا پدربزرگاشون شنيدن كه يه پري توي اون چشمه زندگي مي‌كرده. وقتي شهرك تازه‌سازِ كنار دهكده كم‌كم بزرگ شد و آخرش دهكده رُ هم مث خيلي چيزاي خوبِ ديگه بلعيد، خيابون دور ميدونُ بزرگ‌ترش كردن. تن خسته‌ي ده زير قدماي سنگين شهر له ‌شد؛ بعضي از بزرگ‌تَرا كه غصه‌ي روزاي خوب گذشته رُ مي‌خوردن، واسه‌ كوچيك‌تَرا تعريف مي‌كردن كه از اون به بعد شبا صداي شيون پريُ از چشمه‌ي زير فوّاره شنُفتن كه واسه مرگ دِه گريه كرده. گذشته، مث يه طعمه‌ي كوچيك لاي دندوناي درشت و گاز انبريِ شهر گير افتاد. هرچي شهر بزرگ‌تر مي‌شد، دايره‌ي دور ميدون هم وسيع‌‌تر مي‌شد، ماشيناي بيشتري مي‌اومدن و دور مي‌زدن و عابرا غريبه‌تر به نظر مي‌اومدن. سايه‌ي مترسكايي كه دور ميدون مي‌چرخيدن، پرنده‌ها رُ فراري مي‌داد. ديو شهر خرناسه مي‌كشيد و دود بيشتريُ هوا مي‌كرد؛ آسمون ملحفه‌ي چرك‌مُردِ خاكستري‌رنگي بود رو تن محتضر خونه‌ها و جسد خيابونا. هرچي شعاع دايره‌ي آسفالت بزرگ‌‌تر مي‌شد و دورتر مي‌رفت، انگار فوّاره و ميدون كوچيك‌تر مي‌شدن تا جايي كه انگاري يه نقطه‌ي محو بودن وسط يه دايره‌ به قدّ دنيا.
صداي رژه‌ي هماهنگ پوتينا بلند شد؛ كوبش يكنواخت ته پوتينا با زمين ناله‌‌ي ممتدي رُ توي فضا پخش مي‌كرد. صدا، صداي غم‌انگيز شيون زمين بود. كوه با سايش پوتين روي تنش سازگار نبود؛ چندش‌آور بود واسه اون. با صداي زنجره‌ها و پرنده‌ها مونس بود نه صداي كشيدن چرم سياه پوتين روي پوست نازك خاك و استخوناي سنگيش. ستوني از سربازا عينهو ماشينايي كه پشت سر هم به رديف حركت مي‌كُنن، تفنگ‌به‌دست و قدم‌رو راه افتادن و به طرف جايي ‌اومدن كه اونُ به درخت بسته بودن. اومدن و جلوش وايستادن. چن پرنده و سنجاب رم كردن و خودشون‌ُ به جاي امن‌تري انداختن. همهمه‌ي سربازاي ديگه كه دورتر به تماشا نشسته بودن مث بوق ماشيناي عجول بلند شد. تعدادشون زياد بود. صورتشون زار مي‌زد كه خورد و خاكشير شدن. بس كه پي او پا تند كرده بودن توي اين كوهاي دَرَنْْدَشت! هيجان‌زده بودن، انگار عجله داشتن تا زودتر ماجرا رُ ببين.
دوباره نگاهشُ رو به بالا گرفت. امروز روز اول بهار بود. تنها چن ساعت ديگه باقي مونده بود تا آخرين قصّه‌ي زمستون به‌سر بياد و سال نو از راه برسه. ابرا همديگه رُ هل مي‌دادن تا گوشه‌اي رُ توي افق واسه خودشون دست و پا كُنن. همه‌ي ابراي دنيا اومده بودن تماشا. كيپ تا كيپ، حتي يه گُلّه جاي آبي توي آسمون خالي نمونده بود. توي پهلوش كه گلوله‌ خورده بود يِهو سوزش شديديُ حس ‌كرد. از درد به خودش پيچيد. چشماش سياهي مي‌رفت و بدنش گُر گرفته بود. كم‌كم سست و بي‌حال مي‌شد، وا‌مي‌ريخت. تنها درخت پير بود كه مانع افتادنش مي‌شد. درخت زير شونه‌هاشُ گرفت. انگار پاره‌اي از تن درختي بود كه زير ضربه‌هاي سنگين تبر گرفته‌ باشَنِش. پي‌درپي چيزي توي دلش خالي مي‌شد. درد عين يه موج اومد، به‌هم‌پيچيدشُ، رفت. چند لحظه‌اي به سنگيني گذشت... انگار يكي افسار اسب زمونُ كشيده بود. كمي كه آروم‌تر شد از گوشه‌ي چشماي نيمه‌باز به زخماي خودش و خوني كه به تنه‌ي بلوط پاشيده شده بود نگاهي كر‌د. تنش خيس خون بود... از فرق سر تا پا؛ فوّاره‌ي سرخي وسط رنگاي خاكستري و كدر.
...
دستاش هنوز تنه‌ي بلوط رُ نوازش مي‌كرد. دستاي درخت رُ توي دستاش حس كرد. بهش قوّت قلب مي‌داد. هُرم مطبوعي داشت كه مث خنكاي آب زلال فوّاره زير پوستش رسوخ مي‌كرد. همه‌ي درختاي ديگه زل زده بودن به درخت بلوط پير. اون اولين درختي بود كه اومدن بهارُ خبر مي‌داد تا جنگل جشن بهاري رُ آغاز كُنه. هر سال توي همچين روزي اولين جوونه‌ها‌ي بلوط پير سبز مي‌شد. شاخه‌هاي سبز بلوط پير با وزش نسيم بهاري شروع به رقص مي‌كردن؛ آهسته و نرم، مستونه و موزون! رنگ‌ سبز جوونه‌ها قاطي هوا مي‌شد. زلفاي پريشون بلوط روي موجاي نسيم سوار مي‌شدن و عطرشونُ همه‌جاي كوه و جنگل پخش مي‌كردن. همه‌ي درختاي جنگل شونه به شونه توي نسيم مي‌رقصيدن. سنگين، بانجابت، شاد... بلوط پير چوپي مي‌كشيد و همگي درختا و بوته‌ها هم‌آهنگ و هم‌نوايِ هم، شاخه‌هاشونُ به دست نسيم بهار مي‌سپردن. موسيقي نسيم بهاري همه‌ي پرنده‌ها رُ غزلخون مي‌كرد. نسيم، گاه تند و گاهي نرمانرم ملودي سحرآميزشُ مي‌نواخت. رقص درختا و بوته‌ها هم، پا به پاي نسيم عوض مي‌شد. به اين ترتيب خبر شروع جشن رنگارنگ بهار به همه جا مي‌رسيد. پاي همين درخت بلوط پير زخمي ‌شده بود. بلوط پير ميون لُجّه‌ي خون، سرخ‌قامت و رعناتر از هميشه، چشم‌به‌راه يه تولّد ديگه بود.
از سمت چپ صخره‌اي كه تونسته بود پشت اون سنگر بگيره و بجنگه، سر و كلّه‌ي يه افسر درجه‌دار با قيافه‌ي خشك و رسمي پيدا شد. اون صخره شاهد يه روز سخت و پر خاطره بود. يه روز، كه بودنشُ بيشتر از روزاي ديگه مي‌شد حس كرد. صخره سينه‌هاشُ واسه اون و رفقاش سپر كرده بود. دريغ نكرده بود صخره. با برخورد هر گلوله، تيكه‌هاي كوچيكي از تنش كنده شده بود. صخره هم زخمي بود؛ اما پشت به اونا نكرده بود. عين پرنده‌ي مادر، اونا رُ زير پر و بالش گرفته و پناهشون داده بود. طوري اونا رُ مخفي كرده بود كه انگاري واسه بچه‌هاش تلواسه باشه. درختا هم خوب جنگيده بودن. توي لحظه‌ي حسّاسي كه مرگ سوار يه گلوله از لوله‌ي تفنگ خيز ورمي‌داشت و نزديك مي‌شد، درخت بي‌مهابا تنشُ جلو مي‌نداخت و ابهت مرگُ توي جسم چوبيش زايل مي‌ساخت. بوته‌ها خودشونُ به تك و تا انداخته بودن. مي‌خواستن كاري كرده باشن بوته‌ها. افسوس مي‌خوردن كه كاش بهار زودتر اومده بود تا بتونن تن اون و رفقاشُ ميون برگاي سبز و تازه‌شون بپوشونن و نذارن چشم دشمن به اونا بيفته. خاك، خاك خودشُ فرش كرده بود زير پاهاشون. اين خاك بود انگاري كه مي‌دويد نه پاهاي اونا. عجله داشت تا اونا رو به دورتَرا ببره و از تيررس گلوله و تركش خارجشون كُنه. پنج ساعتِ تموم جنگيده بودن... بي‌امون و يه‌نفس... مقاومتي تموم‌عيار، وسط ميدون گلوله و باروت و مرگ. چار هلي‌كوپتر مدام اون دور و برا رُ بمبارون مي‌كردن. دوتا دوتا مي‌اومدن هرچي راكت داشتنُ رو سرشون خالي مي‌كردن، مي‌رفتن و جاشونُ به دوتاي ديگه مي‌دادن. جنگل هنوز گير زمستون بود. اما باز هم كمك‌حالي بود. هرچي داشت توي چنته به اونا داده بود و دريغي نكرده بود جنگل. دوش‌به‌دوش صخره،‌ مسلسلچي تيم تونسته‌ بود حركت دشمن رُ متوقفش كُنه. رفقا يكي يكي با فاصله از زير شيب تند كوه بالا مي‌اومدن و از لابه‌لاي درختا پيداشون مي‌شد. مجبور بودن تا شب مقاومت كُنن و بعدِ تاريكي هوا از منطقه دور شَن. اما با ادامه‌پيداكردن صداي تيز هلي‌كوپترا كه از پشت مي‌اومدن، ناچار شدن به فراست بيُفتن راهي پيدا كُنن و از اون منطقه دور شَن. اگه مي‌موندن محاصره مي‌شدن. نفير گلوله‌ها قطع نمي‌شد. رگبار كلاشنيكف رفقا و سلاح‌هاي سنگين و نيمه‌سنگين دشمن معركه‌اي به‌پا كرده بود. كوه، بازَم دفترخاطراتشُ ورق زده بود، داشت روي صفحه‌ي سپيدِ تازه‌اي ماجرا رُ لحظه‌به‌لحظه مي‌نوشت؛ اين يه رسم قديمي بود!
هر از گاهي گلوله‌ يا تركشي داغ، سنگ يا درختي رُ خراش مي‌داد و كمونه مي‌كرد. وقتي همه‌ي رفقا به بالاي شيب رسيدن اون وقت نارنجكا رُ دقيق روي سر دشمن پرتاب كردن. دشمن توي بد مخمصه‌اي افتاد. نعره‌ي زخمياشون همه‌جا رُ پر كرد. اما نمي‌تونستن توي اون وضعيت باقي بمونن. صداي هلي‌كوپتر علامت هشدار بود. اگه دشمن نيروهاشُ عقب‌تر پياده مي‌كرد كارشون تموم بود. بايستي زودتر اين قسمت جنگلي رُ طي مي‌كردن و خودشونُ به جاهاي بالاتر مي‌رسوندن. يه رگبار، از نزديك، بالاي صخره رُ هدف گرفت. روي زمين خزيد و از گوشه‌اي ديگه به سمتي كه صداي رگبار از اونجا مي‌اومد شليك كرد. حالا ديگه رفقا خودشونُ آماده مي‌كردن تا تيز و فِر خودشونُ از اون نقطه دور كُنن. قرار شد يكي يكي دور بشن و هر كدوم به نوبت خط پشتيباني واسه اوناي ديگه درست كُنه. اون همون‌‌طور كه روي زمين درازكش مونده بود، خودشُ سينه‌خيز از بقيه دور كرد. حالا از همه‌ي رفقاش به بالاي شيب و كنار صخره نزديك‌تر بود و آخر از هم بايستي اونجا رُ ترك مي‌كرد. ته دلش با خودش گفت كه بايد رفقا رُ به سلامت از اينجا دور كُنه. رفقاش چقدر بهش نزديك بودن! زندگي،‌ كنار همچي رفقايي چه معناي دلچسب و شيريني داشت! توي حركات و وجنات هر رفيقي، حتي توي صدا و نگاهشون يه صداقت و صفاي خاصي موج مي‌زد. انگار قرن‌ها با هم آشنا بودن. يه دليل بزرگ، كه به بزرگي و وسعت آزادي بود ميون اونا پُل مي‌زد. بايد كاري مي‌كرد تا رفقا بتونن به سلامت اين قسمت جنگلي رُ طي كُنن. كافيه نذاره سرو كلّه‌ي سربازا زود پيدا بشه. بعدش ديگه همه‌چي تموم بود و رفقاش دور مي‌شدن. يكي از رفقا زخمي شده بود. اگه زودتر از اونجا دور نمي‌شدن ممكن بود شهيد بشه. باس دشمنُ سرجاش ميخكوب مي‌كرد. خشاب خاليشُ درآورد و يكي ديگه سوار كرد. دوباره چن گلوله به چند قدميش اصابت كرد و گرد و خاك بُلن شد. انگشتش روي ماشه منتظر موند. چن لحظه‌اي از روبه‌رو صدا نيومد؛ بعد چند متر اون‌وَرتر از صخره با يه انفجار شديد توي دود و غبار گم شد. ده دوازده تركش با غيژ و ويژ از بالاي سرش رد شد. راكت هلي‌كوپتر بود. هلي‌كوپتر چرخي توي آسمون بالايِ سرش زد. سريع جاي خودشُ عوض كرد و خزيد به يه سمت ديگه‌... چن سرباز دولا دولا شروع كرده بودن به پيشروي به سمت اون. حالا وقتش بود، فرصت نداد و سمت مقابل رُ به گلوله بست.
افسر درجه‌دار كه گوشت تنش سنگيني مي‌كرد انگار، نزديك‌تر مي‌شد... صحنه‌ي اون درگيري همون‌طور توي ذهنش تكرار مي‌شد... پهلوش بازَم تير كشيد. دندوناش رو هم كليد شد. تير خورده بود؛ اونَم درست وقتي كه آخرين رفيق خودشُ از بين درختا و صخره‌ها دور مي‌كرد. از شدت درد مي‌خواست زخماشُ چنگ بزنه اما دستاش بسته بود. چهره‌ي اون افسر توي نيگاهاي تارِش پيچ و تاب مي‌خورد و كج‌ومَوَّج مي‌شد؛ چند تا سرباز محافظ هم همراش بود. لباشُ محكم به دندون گزيد، از گوشه‌ي دهنش چن قطره خون چكيد... درد كمي ساكن شد. بايد ساكن مي‌شد درد! نمي‌خواس از توي چهره‌ش حتي به درد هم پي ببرن. اون درد، درد اون بود؛ تجربه‌ي او بود. نمي‌خواست جلوي دشمن برهنه دردشُ به تماشا بذاره. از قرار، اين افسر درجه‌دار فرماند‌ه‌ي عمليات بود. اينُ مي‌شد از چهره‌‌ي عبوسش كه عصباني‌تر از همه‌ي اوناي ديگه بود فهميد. چند تا از افرادش كشته شده بودن و تنها تونسته بود اين گريلاي زخمي كم‌سن‌وسال رُ گير بندازه. البته اونهم بعدِ كلّي دوندگي و تلفات. دكمه‌هاي پيرهنش رُ تا آخر بسته بود و با قدماي سنگين به سمت ستون سربازايي كه منتظر فرمان بودن حركت مي‌كرد.
...
چشماشُ لحظه‌اي بست... ماشينا دور ميدون مي‌چرخيدن و بوق مي‌زدن. دسته گُل سبز و سرخ و زردشُ زير فوّاره گرفته بود. وقتي گُلا حسابي سرحال شدن بوي خوشي توي هوا پيچيد. تركيبي از عطر كوه و احساس آزادي... رها و سبك مث پرواز. هوا كم كم تاريك مي‌شد، ماشينا عجله‌ي بيشتري مي‌كردن تا زودتر ميدون رُ دور بزنن. بوق و چراغاي روشن ماشينا سرش رُ به دوّار انداخته بود. اما چيزي ته دلش غنج مي‌زد. فردا بايس مسير طولاني‌اي رُ طي مي‌كرد. كوهستان منتظر او بود. يه راننده با دست بهش اشاره كرد. گُل مي‌خواست. اما اون با بي‌اعتنايي شونه‌هاشُ بالا انداخت. اين دسته گل رُ نمي‌خواست بفروشه. همون شب كه مي‌خواست فرداش به كوه بزنه خواب خوب و عجيبي ديد. خواب ديده بود صورتشُ زير پشنگه‌هاي فوّاره گرفته... خنك خنك بود... يهو نگاهش رو به بالا خيره موند. ديد درست روي بالاترين نقطه‌ي اون ميله‌ كه از كنار فوّاره بالا رفته يه پرچم در اهتزازه. پرچمي كه با رنگاي دسته‌گُلِ توي دستش مو نمي‌زد! ميون نسيمي كه قطره‌هاي ريز رُ به شكل يك افشانه‌ي بلورين به هر طرف مي‌پاشيد، رنگاي سبز و سرخ و زرد پرچم تكون تكون مي‌خورد و موج ورمي‌داشت.
توي همين رؤيا بود كه صداي بلوط پير رُ ‌شنيد. سرشُ كنار گوش او گرفته بود؛ از روزگار سخت گذشته حرف مي‌زد و باداي سرد و كشنده‌ي زمستونايي‌ كه از سر گذرونده بود. بلوط پير تسليم نشده بود و تونسته بود اون شيب تند كوه رُ به يه جنگل بلوط مبدل كُنه. همه‌ي اون درختاي جوون، بچه‌ها و نوه‌هاي اون بودن. پارسال همين فرمانده‌‌ي سرد و عبوس قسمتي از جنگلُ واسه پيدا كردن محل اختفاي گريلاها سوزنده بود؛ مزدورايي هم كه مدام پاسگاه مي‌رفتن تا دل فرمانده رُ با گزارشاتشون بخرن، شمار زيادي از درختا رُ با ارّه و تبر قطع كرده‌بودن. اما بازَم اونا سرپا مونده بودن و بهار تازه‌شونُ جشن مي‌گرفتن.
فرمانده دستي به كلاهش زد و چند قدمي رُ اطراف درخت بلوط پلكيد. دستاشُ از پشت قلاّب كرده بود... هي اومد و هي رفت. آخرش ايستاد و با انگشت اشاره چانه‌‌ي خونين اونُ بُلن كرد. گفت كه اگه اعتراف كُنه با يه ماشين سريع مي‌رسوننش به شهر و جونشُ نجات مي‌دن. چند لحظه‌اي برّاق شد توي چشماش؛ اما هيچ واكنشي نديد. واسه همين دوباره از درخت فاصله گرفت و با حالتي دمغ قدم زدنشُ ادامه داد. آروم و قرار نداشت. بالاييا دستور داده بودن بايد اين منطقه رُ به هر قيمتي كه هست از نيروي گريلا خالي كُنه. اين يه ماه آخر زمستون با وجود سوز سرماي منطقه وجب به وجب اونا رُ تعقيب كرده بود اما نتونسته بود بهشون دس پيدا كُنه. پاك عصبيش كرده بودن. رگ گردنش مدام مي‌پريد... هر شب كابوس مي‌ديد... چشماش از زور كم‌خوابي سرخ شده بودن، مث يه پياله‌‌ي خون... ذلّه شده بود از دست اين گريلاهايي كه هر روز يه جا بودن؛ عين هواي بهاري كه نمي‌توني حدس بزني تا چند دقيقه ديگه آفتابيه يا باروني! افرادش حسابي خرد و خسته شده بودن... هر روز كمين و كوه‌پيمايي... اما بي‌فايده و دست‌خالي‌تر از روزايِ قبل. انگاري گريلا آب شده بود و رفته بود توي زمين و معلوم نبود كِي و كجا مث سيل بيرون مي‌زنه. تا اينكه درست پايين همين شيب تند كوه با دسته‌اي از گريلاها درگير شدن. همه‌ي توانشُ به‌‌كار گرفته بود تا ضربه‌‌ي سختي بهشون بزنه. اما گريلاها تونسته بودن چابك خودشونُ از اينجا دور كُنن. و حالا تنها يه نفر مي‌تونس به اون‌ كمك كُنه تا بتونه دستور مافوقاش رُ اجرا كُنه؛ اون هم همين گريلاي زخمي بود كه تا حالا نتونسته بودن چيزي از زير زبونش بكشن.
دوباره جلوش ايستاد. درجه‌هاي روي سردوشيش سست و بي‌حال شده بودن. اين بار ديگه از چشماي فرمانده التماس مي‌باريد. بازَم حرفاي قبليشُ منتها اين‌بار با صدايي بريده و لرزون تكرار كرد. مي‌خواست خودشُ آروم و باطُمأنينه نشون بده تا بلكه نتيجه‌اي بگيره اما تنها جوابي كه گرفت سكوت بود... بازهم سكوت... دستاي فرمانده،‌ بنا كردن به لرزيدن و واسه اينكه اون متوجه وضعيتش نشه عقب‌گرد سريعي كرد.
...
جلوي چشماش تار مي‌شد اما مي‌ديد كه فرمانده اونقدر عصبانيه كه اگه كارد مي‌زدي خونش نمي‌اومد. با دستاش تنه‌‌ي درخت رُ محكم توي دستاي زخميش فشرد. تن بلوط هم زخم و زيلي بود. زمستون دشواري رُ پشت سر گذاشته بود. توي اين شيب تند كوهستاني، طوفان مث اجل معلق سر مي‌رسه و هيچي هم جلودارش نيست. اما درخت پير باز هم سر پا مونده بود. صداي پاي فرمانده رُ شنيد كه دور مي‌شد. مي‌رفت كنار سربازا. چند دقيقه‌اي به سكوت گذشت... انگار هيچكي نفس نمي‌كشيد. فقط قلب او بود و جريان ملايم زندگي كه توي آونداي تنه‌ي درخت پير همون‌طور ادامه پيدا مي‌كرد و خودشُ بالا مي‌كشيد... بالا و بالاتر. بالاخره فرمانده با صدايي گوشخراش اما نااميدانه دستورُ صادر كرد. سربازا روبه‌روي درخت بلوط پير زانو زدن و لوله‌ي تفنگاشونُ به سمت اون و درخت بلوط نشونه رفتن.
ياد صبح روزي افتاد كه با فوّاره‌‌ي دوست‌داشتنيش وداع كرده بود. به زحمت خودشُ از لابه‌لاي ماشيناي عجول و پرسر وصدا به ميدون رسونده بود. صورتشُ زير آب خنك گرفته بود و به راننده‌اي كه با ديدن اون چيزي رُ با ناراحتي زير لب غرولند كرده‌ بود هيچ اهميتي نداده بود. صداي كشيدن گلنگدنا رُ شنيد. صورت همه‌ي سربازا مث همون راننده بود. با اون پوتيناي زمخت و سنگينشون تا ساعتي پيش توي صورتش مي‌كوبيدن تا جاي رفقاشُ لو بده اما اون لام تا كام حرفي نزده بود. هيچ‌وقت دلش نخواسته بود به اون راننده‌هايي كه انگار اصلا فوّاره‌ي به اون قشنگي رُ نمي‌ديدن و فقط عجله مي‌كردن ميدون رُ دور بزنن، گُل بفروشه.
صداي بم فرمانده بود كه دستور نشانه‌رويُ به جوخه داد. صداش آشكارا مي‌لرزيد. نگاه او ناخودآگاه به سمت بالاي كوه پر كشيد. نسيمي از همون سمت وزيد و ميون شاخه‌هاي لخت درخت پير پيچيد؛ بعد بالاشُ جمع كرد،‌ پايين اومد و بي‌صدا روي زخماش بوسه‌اي زد... حس كرد پاهاش پا به پاي بلوط پير داره ريشه توي خاك مي‌زنه. بوي خاك مرطوب پرّه‌هاي بينيشُ به لرزش انداخت. يه نور آبي مدام جلوي چشماش برق مي‌زد، يه نور آبي صاف و زلال... حوض آبي زير فوّاره بود كه داشت بزرگ و وسيع‌‌تر مي‌شد... آب حوض شَتَك مي‌زد و سرريز مي‌كرد... موجاي كوچيك پشت سر هم تكثير مي‌شدن، عينهو جوونه‌هاي سبزي كه داشتن آهسته آهسته از زير زخماش قد مي‌كشيدن. پرنده‌ي نگاهش تيزتر از صداي خشدار فرمانده به قلّه‌ي بلندترين كوه رسيد. از اونجا رفقاشُ ديد كه مصمم و قبراق سعي مي‌كردن خودشونُ به جاهاي بلند كوهستون برسونن. صداي لرزون فرمانده اما رفت و رفت تا به سينه‌كش كوه اصابت كرد و شكست و گم شد. حالا ديگه حوض اونقدر بزرگ شده بود كه قدّ يه رودخونه مي‌شد. رودخونه‌اي كف‌‌آلود و رام‌نشدني كه موقع طوفان طغيان مي‌كُنه و همه‌‌ي خس و خاشاك و سنگاي مزاحمُ از سر راه ورمي‌داره. رفقاش سوار يه قايق داشتن از روي اون رودخونه‌ي سركش رد مي‌شدن... شونه‌به‌سري پركشون از افق دور پيدا شد.
همه‌ي سربازايي كه زانو زده بودن يه چشم خوابوندن. فوّاره بلند و بُلن‌تر مي‌شد. ماشينا دايم بوق مي‌زدن و مي‌خواستن زودتر اونجا رُ ترك كُنن. روي آبي كه داشت توي همه‌ي رگاي سياه و دود‌گرفته‌ي شهر مي‌پيچيد، گُلاي سبز و سرخ و زردي شناور بود.
چشماش به چشاي سربازا افتاد. دل پُري از دست او داشتن. تا گلوله‌ي آخر جنگيده بود. دويده بود، پشت بوته‌ها و صخره‌ها سنگر گرفته بود، شليك كرده بود، دوباره دويده بود و حسابي سربازا رُ سر دَوونده بود. وقتي اونُ زخمي گرفته بودن هيچ باور نمي‌كردن يه گريلاي كم‌سن‌وسال با هيكل نحيفش مث او بتونه اينقدر خوب بجنگه.
از شدت ضعف چشماش بسته شد. ماشينا دور فوّاره مي‌چرخيدن و بوق مي‌زدن. همه‌ي درختا سياه بودن. كوچيك‌تر كه بود مي‌خواس همه‌ي درختا رُ بِبَره وسط ميدون و زير فوّاره برگاشونُ با دستاي كوچيك خودش بشوره. ناخودآگاه لبخند محوي روي لباي خشك و ترك‌خوردَش دويد؛ مث شكوفه‌ي سرخي كه توي آسمون خاكستري مي‌رقصه و آروم آروم روي زمين مي‌شينه.
سرش به چرخش افتاده بود. سربازا دايره‌وار دور بلوط مي‌چرخيدن... گُل مي‌خواستن. دستاشونُ كه پُرِ اسكناس بود به طرفش گرفته بودن. دسته‌گُلاي توي دستش پلاسيده بود. رنگاشون قطره قطره از ساقه‌‌ها روي زمين مي‌چكيد. سربازا داد مي‌زدن ما گُل مي‌خوايم. اسكناساي دستشون مسير سبز و آبي‌اي رُ توي فضا ترسيم مي‌كرد. اما اون نمي‌خواست دسته‌گُلاشُ بفروشه. تنش بي‌حس شده بود. ياد رفقاش افتاد، حتما تا حالا حسابي از منطقه دور شده بودن. شكوفه‌ي سرخ بهاري توي هوا چرخي زد و آروم به شكل يه تبسم زيبا روي لباش نشست. چقدر دويده بود! سينه‌ش هنوز مي‌سوخت. اما يه چيزي مث شادي ته دلش خزيد، اون تونسته بود وظيفه‌ي خودشُ به خوبي انجام بده. حتي يه گلوله رُ هدر نداده بود؛ دشمنُ حسابي زمينگير كرده بود. زخمي شده بود، شكنجه‌ي سختي رُ تحمل كرده بود و حالا مث همون فوّاره‌ي كوچيك وسط ميدون شهر بي‌اعتنا به دود و دم ماشينا مي‌خواست رگاي آبي و تميزشُ تا اون سرِ دنيا بفرسته و همه‌جا رُ تميز تميز كُنه. پرياي خندونيُ مي‌ديد كه دارن گُلاي شناور روي آبُ جمع مي‌كُنن و به سمت كوه پرواز مي‌كُنن. آواز عجيبي توي فضا موج مي‌زد و نور زرد درخشاني مث قاصدكايي كه هميشه خبراي خوش مي‌آرن، از اين گوشه‌ي آسمون وامي‌جست و به گوشه‌‌ي اون‌وَر مي‌رفت. همه‌ چي توي يه حالت وجد و خلسه مي‌رقصيد.
...
فرمان آتش داده شد. همزمان با طنين «زنده باد رهبر آپو!» كه مث يه فوّاره‌ي سرخ از چشمه‌ي قلبش جوشيد و به شكل يه دُرناي زيبا رو به آسمون خاكستري پرواز كرد، صداي دوازده شليك پياپي تو دل كوه نشست. آسمون يكباره غُرمبيد. حس ‌كرد يه برگ سبز سَبُكه كه توي آغوش نسيم مي‌رقصه... سبز... سبك... رقصون. توي آخرين نفس، انگشتاي مرطوبي روي پلكاي داغش سُريد. چشماشُ به آهستگي وا كرد: «ب...ه...ا...ر!» كه روي لباش شكفت، همه‌ي هستي مث يه باريكه‌ي نور توي نگاهش ريخت.
...
درخت بلوط پير كه زلفاش زير نم‌نم بارون خيسه با صدايي بلند اون‌‌طور كه همه بشنون، اومدن بهارُ مژده مي‌ده. ابرا با چشماي خيسشون كش‌وقوسي به تنشون مي‌دن تا خورشيدِ اولين روز بهاري نرم‌نرمَك راهشُ‌ سمت مغرب بكشه... بالاي كوه رنگين‌كموني به رنگ سبز و سرخ و زرد توي قاب آسمون نشسته!


ريوار آبدانان
قنديل‌ـ بهار 2009

www.pjak.org
+ نوشته شده در  29 Aug 2009ساعت 11:54 PM  توسط   | 

بیانه‌ی پژاک، به مناسبت بیست و یکمین سالروز فاجعه ی حلبچه...


کردیناسیون حزب حیات آزاد کردستان، پژاک، به مناسبت بیست و یکمین سالروز فاجعه ی حلبچه، بیانیه را تحت عنوان "با اتحاد می توان مانع از تکرار حلبجه شد"، منتشر کرد.

در ابتدای این بیانیه ضمن تسلیت بیست و یکمین سالگرد قتل عام حلبچه به تمامی خلق میهن دوست کردستان و به خصوص مردم قهرمان حلبچه آمده است: ذهنیت فاشیست و قتل عامگر را نفرت و انزجار میگوئیم.

پژاک در ادامه ی بیانیه ی خود اینگونه می آورد: بیست و یک سال پیش رژیم بعث با بی رحمی تمام در یک چشم به هم زدن پیج هزار از هموطنمان را در حلبچه با بمباران شیمیائی به قتل رساند و وجدان بشریت در مقابل این فاجعه ساکت ماند. بخصوص در آن زمان که کنفرانس اسلامی نیز در حال انجام بود، با ذهنیتی فاشیستی کوچکترین عکس العملی نشان نداد. با گذشت زمانی دراز از این واقعه نیز تاثیرات آن بر منطقه و ملت حلبجه ماند و حکومت منطقه ای جنوب کردستان نیز هیچ فکری به حال قربانیان این رویداد تلخ تاریخی نکرده و همچنان آسیب دیدگان از این واقعه در مضیقه و تنگنا قرار دارند.

امروزه نیز توطئه های شومی در جریان هستند و همچنین خطر قتل و عام در مقابل کردان وجود دارد و به تمامی از بین نرفته است. سیاست آسمیلاسیون شدید و فشار دولت ترکیه برای به تسلیم وا داشتن خلقمان در شمال کردستان، قتل عام و حوادث قامیشلو در غرب کردستان و اصرار بر بی هویت گذاشتن خلقمان در این پارچه کردستان، اعدام و کشتار روزانه رژیم اسلامی ایران در ابعادی وسیع و فشار و بمباران روزانه منطقه دفاعی میدیا و در این اواخر نیز حمله های پیاپی به قندیل از طرف نیروهای ایران و شهادت محمد علی کودک قهرمان قندیلی نیز در این چارچوب بوده و نشانگر آن است که خطر کشتارهای دسته جمعی همچنان از بین نرفته و در حال ادامه است.

در آن زمان ایالات متحده و اروپا عراق را در جنگ با ایران همکاری می کردند و در مقابل این قتل عام ساکت ماندند. ترکیه نیز از این لحاظ نیز از حکومت عراق پشتیبانی می کرد. امروزه نیز اتفاق ایران، سوریه و ترکیه برای نابودی کردان و حرکت آزادی جای تامل بوده همچنان آمریکا و اروپا ساکت هستند. نباید از یاد برد که در طی این چند سال چند بار خلق ایزدی ما در جنوب کردستان مورد حمله قرار گرفت و همگان در مقابل آن ساکت ماندند.

در پایان بیانیه ی کردیناسیون پژاک آمده است: باید کردان تنها امید چاره یابی و حل مشکلات را در نیروی ذاتی خود ببینند و اتحاد و پروژه کنفدرالیسم دمکراتیک تنها راه حل این مشکلات بوده و پارچه بودن تنها راه را بر قتل عام می گشاید. و باید گفت که اگر امروز هم در کردستان ذهنیت پارچه گرا، محلی و امید خود را به نیروهای خارجی وابسته کرده است بی گمان در راه منفعت کردان نمی باشد و ادامه ذهنیت قتل عام و ژینوساید هستند.

+ نوشته شده در  18 Mar 2009ساعت 0:22 AM  توسط   | 

کتاب "درفش مهر" یادنامه یک کرمانشاهی اسرائیلی


اگر پروفسور شائول شاکد استاد دانشگاه عبری اورشلیم که بی تردید بزرگترین کارشناسان زبان و ادبیات باستان ایران (زبان پهلوی) است گفت: من هیچ جامعه مهاجران در اسرائیل را ندیدم که مانند جامعه ایرانی این همه به فرهنگ و سرزمین زادگاه خود دابسته باشند، یک نمونه خوب آن می تواند انتشار کتاب "درفش مهر" باشد که در عنوان دوم آن نوشته شده است: "یادنامه یک کرمانشاهی اسرائیلی".

نویسنده کتاب یک مهندس اسرائیلی به نام همایون ابراهیمی است که گرچه کار روزانه اش پرداختن به عدد و محاسبات ساختمانی است، ولی روانی پر از معنویات و سرشار از محبت نسبت به ایران دارد و یکی از پیگیرترین پیروان مکتب مولانا در اسرائیل است.

کتاب "درفش مهر" در 425 صفحه در اسرائیل انتشار یافت و همه مطالب آن درباره عشق به ایران و به ویژه کرمانشاه است. نویسنده در این کتاب از مکانی سخن می گوید که در آنجا چشم به روی دنیا گشوده است. از کوچه پس کوچه هائی که در دوران کودکی در آنها بازی می کرده و در آنجا بزرگ شده است. از چهره هائی سخن می گوید که از بستگان نزدیک و دور و یا از افراد جامعه یهودیان کرمانشاه بوده اند. از کرمانشاهی که تنفس هوای آن به او نیرو بخشیده است.

مهندس همایون ابراهیمی درباره کتاب خود می گوید: بالای هفت سال کوشش پیگیر برای بازتاب ارادت ژرفم به فرهنگ شکوهمند پارسی را در این کتاب گنجانده ام که همه برگهای آن در آمیخته با پژوهشهای دامنه دار در فرهنگ دو مردم ایران واسرائیل بوده است. من در این کتاب از دوستیهای ژرف بین شهروندان مسلمان ویهودی کرمانشاه سخن می گویم، از فرهنگ پیشینه دار مردم کُرد ( که بیشتر شهروندان کرمانشاه را در بر میگیرد).

او میگوید: این کتاب همچنین شامل بررسی سازمان فرهنگی آلیانس است که یهودیان فرانسه برپا کننده آن بودند و پایه گذار نخستین دبستان ودبیرستان در کرمانشاه بود که بیشتر خانواده های سرشناس در کرمانشاه ، فرزندان خود را به مدارس آلیانس میفرستادند.

در این کتاب از ایلهای پیرامون کرمانشاه یاد شده مانند ایل کلهر– سنجابی – گوران و.....چکیده ای از تاریخ کیش یهود ، تاریخ یهودیان کرمانشاه با نامهای خانوادگی بیشتر آنها ، واژه های کرمانشاهی در گویش روزانه وخوراکهای کرمانشاهیان و همچنین چند یادمانده از سالمندهای کرمانشاه ونزدیکان خانوداه نیز در برگهای این کتاب گنجانیده شده است.

مهندس همایون ابراهیمی در پاسخ به این پرسش که چه انگیزه ای باعث نگارش این کتاب شد می گوید:
انگیزه من انگیزه ی مهر ودوستی بود، در آمیخته با باور های شاه درویشان (مولانا) که بیش از هشت سال است سروده ها وباورهایش را پژوهش میکنم وهمانگونه که آگاهید انجمنی را بنام انجمن دوستداران مولانا در اسرائیل پایه ریزی کردم وشش سال است که بزرگداشت از این پیر فرهیخته ی ایرانی برگزار میشود که سه بار در دانشگاه تل آویو برگزار شده و هر خواننده ی کتاب پی خواهد برد که نویسنده ارادتی بی پایان به مولانا دارد.

او می افزاید: فراموش نکنیم که مولانا همگان را یکسان دوست میداشت ومسلمان ویهودی وترسا را از دگر دینها بالاتر نمیدانست. شش سال پیش که برای دیدار از آرامگاهش به قونیه (ترکیه) رفتم ، این پیام از دل وجان برخاسته اش که بر سر در آرامگاه نهاده شده ، مهر همگان را به این فرزانه ی ایرانی بر میانگیزد :

باز آ باز آ ، هر آنکه هستـی باز آ
گر کافر وگبر وبت پرستـی باز آ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صـد بار اگر توبـه شکستـی بازآ

واین پیام نشانه ایست از مهر یکسانش بر دینهای گوناگون.

مهندس همایون ابراهیمی درباره زادگاهش کرمانشاه می گوید: من در آن جا 26 سال از زندگیم را با همشهریان خوبم گذراندم وبه آنها ارادت زیاد دارم واین ارادت را میشود همه جا در لابلای برگهای کتاب دید. به ویژه ارادت بی مرزم به آموزگار فرزانه ام استاد یداله بهزاد، سخنور نامدار کرمانشاهی که شکوهمندی فرهنگ پارسی را به ما آموخت وشیوه ی آموزش ایشان بود که مرا شیفته ی مانده های سخنوران ایران کرد. او می افزاید: در این کتاب از بزرگان وسخنوران کرمانشاهی نیز نامی برده و کلامی آورده ام - چون شاعر توانا مسرور که در اسرائیل زیست می کند و همچنین از ابولقاسم لاهوتی سخنور نامدار کرمانشاهی ورحیم معینی والهامی ودیگران .... با شماری از سروده هایشان.

نویسنده "درفش مهر" می گوید: من در سال 1969 با خانواده ام به اسرائیل آمدم، همیشه دلبستگیم را به فرهنگ با شکوه پارسی پیگیری کردم و همیشه در تلاشم که واژه های بیگانه را در نوشته هایم بکار نگیرم وشاید درفش مهر از نادرترین کتابها باشد که کمتر میتوان واژه های بیگانه در آن یافت. بی گمان پاکسازی زبان مادری از گویش های بیگانه کار بسیار دشواری است.

مهندس ابراهیمی می گوید: از شهر کرمانشاه یادگار های زیادی در دلم دارم ویکی از آنها نخستین سفره ی میگساری بود در گردشگاه پیرامون کرمانشاه بنام طاق بستان ، شبی دلنشین که بوی خوش روستاها را در بر میگرفت با دیدن زیبا رویان کـُرد که برای آوردن آب وکوزه بر دوش در رفت وآمد بودند (یاد آور شوم که زنان کـُرد تا به امروز نیز چادر به سر نمیکنند). آن دیدارها وگرد وخاکها از بازگشت گله های گوسفند ، همراه شبهای طاق بستان وآن نخستین سفره ی میگساری را هرگز فراموش نمیکنم.

او می گوید: فردا اگر دوباره بتوانم به کرمانشاه بروم، نخستین جائی که به دیدارش می روم مغازه فرشته است که زنده یاد پدرم پایه گذارش بود ونمایندگی رسانه های گروهی استان کرمانشاهان را بعهده داشت وفرهیختگان شهر بآنجا میآمدند ، بی گمان دیدن آن مغازه اشک بدیدگانم خواهد آورد.

مهندس همایون ابراهیمی در پاسخ به این پرسش که برای مردم کرمانشاه و استان کرمانشاهان چه پیامی دارد می گوید: آرزومندم که روزهای بهتر از امروز را در آینده ببینیم ، دوستیهای دیرین میان دو مردم نیک اندیش اسرائیل وایران از سر گرفته شود تا روزی ما ایرانیان شهروند در اسرائیل بتوانیم آزادانه برای دیدار به ایران بر گردیم و سوار بر خودروهایمان با ده ساعت رانندگی به ایران برسیم ؛ از تل آویو به عمان پایتخت اردن، از عمان به بغداد ، از بغداد به قصر شیرین واز قصر شیرین به زادگاهم کرمانشاه که دلم برای دیدنش می تپد و باور کنید که این آرزو شدنی است.

نشانی پستی نویسنده کتاب "درفش مهر":
HOMAYOUN EBRAHIMI
P.O.BOX 2605
TEL AVIV 61025
ISRAEL
نشانی الکترونی:
Homayoun26@yahoo.com

+ نوشته شده در  9 Aug 2008ساعت 5:45 PM  توسط   | 

خالی از لطف دیدم که شعر بسیار بسیار زیبای برادرم روز به خراساني را در وبلاگم قرار ندهم ...

برخیز ای میزبان آزاده ی کُرد!

(1)

برخیز در ریشه ی این خاک
ای میزبان آزاده ی کُرد!
که مهاجران چنگیزی ات
سالهاست سندیت این خاک را
به مالکیت جعلی خود مهمان کرده اند
تو هم ای مهاجر سفر آمده ی مغول!
بخواب در رهگذر باد پاییز
تا شاید خواب غروب سرد سیبری سلجوق مآبانه ات
سندیت اشغالگریت را
به مرگ مالکیت اصلی این خاک
میزبان کند
آه ! چه آشفته خاکی است ریشه ی این خاک!
آه ! چه .... .

( 2 )

با تو هستم ... !

با تو هستم ای ماکو!
سلامم با توست ای ماد کوه!
آرارات سر به دعا برداشته است
و سرافراز، قدسیت کُردستان را
به کوههای قفقاز و شیخ شرف الدین می فرستد
خوی چندین سال است از زوزه ی شبانه ی گرگان گرسنه ی پاییز
آرام نمی گیرد و
خواب شیرین دلاورمردان ماد را دیگر در خوابش نمی بیند
بلکه همیشه خون می گرید
تا سند به خون آغشته ی مهربانی هزاران ساله اش را در جهان ثبت نماید
و اشک زلالش را تقدیم سلماس نموده است
و سلماس هم آن را به دست نسیم صمیمی اشنویه سپرده است
و اشنویه هم آن را به ابرهای آسمان ارومیه هدیه داده تا
تا شاید با باریدن آن ارومیه دریاچه اش خشک نشود
دیشب دریاچه ی وان
داستان اعدام امواج خروشانش را برای دریاچه ی ارومیه بازگو می کرد
دریاچه ی ارومیه هم داستان قلعه ی دم دم را به گوشش می خواند
آن شب هر دو آبهای آرامشان را فدای خاموش نمودن آتش فتنه ای نمودند
که از پشت دریاچه های آرال و کاسپین به جانشان افتاده بود
نقده : آن اسطوره ی همیشه جاوید
سرود ای رقیب را
به سوی جمهوری مهاباد می خواند
و نامه ی شیخ سعید پیران را برایش بازگو می کند
و با چشمی گریان برادر شهید مهابادی اش را
در چوارچرا به خاک می سپارد
ای نقده! سالهاست آزادی به دنبال تو می گردد
اما دریغ که فریاد گلوی خفه شده ی پیکر نیمه جانت
به گوش آزادی نمی رسد
نقده! آزادی تنها با نام و یاد تو و مردمان ماد آریایی ات
در جهان به خود می بالد
اما دریغ از ...

 

(حتما براي اين شعر زيبا نظر بگذاريد)

http://kurdistan4p1.blogfa.com

+ نوشته شده در  8 Aug 2008ساعت 11:38 AM  توسط   | 

به افكار عمومي جهان و خلق كرد!


در ادامه همپيماني ايران و ترکيه عليه خلق کرد باري ديگر هواپيما هاي جنگنده ترکيه در شب 27 ماه ژوئيه 2008 برابر با 6 مرداد 1387 مناطق كوهستاني قنديل را بمباران کردند. حملات هواپيماهاي تركيه با جواب شديد نيروهاي ضدهوايي و پدافند گريلايي مواجه شدند. نيروهاي پدافند گريلا با قهرماني و رشادت، مانع از دستيابي نيروهاي هوايي تركيه به اهداف خويش شدند. در اين حملات نيروهاي گريلا و مواضع ما آسيبي نديدند اما خسارات مادي فراواني به روستائيان و مناطق مسكوني منطقه وارد آمد. بسياري از باغ‌ها و تاكستان‌ها و مزارع در آتش اين كردستيزي سوخته و روستاهاي شين‌ئاوي, سوره‌دي, مه‌ره‌دو و منطقه کورتک خسارات فراواني را ديدند.
قنديل مختص به نيروهايPJAK است و اين براي چندمين بار است که از طرف نيروهاي هوائي ترکيه بمباران مي شود و تاکنون هم بارها توسط توپخانه هاي ايران بمباران اين منطقه انجام شده و در نتيجه‌ي آن تلفات بسياري به روستائيان وارد مي‌شود.
اين حملات با اجازه و مجوز نيروهاي ايالات متحده آمريكا كه در عراق مستقر هستند انجام مي‌شود. با وجود اختلافات تاريخي و استراتژيك ميان ايران و تركيه و تظاهر به مخالفت با ايران از طرف آمريكا، اعمال و عمليات‌هايي عليه ما صورت مي‌گيرند كه در تضاد و چالش با معادلات فوق هستند. PJAK فعال‌ترين و موفق‌ترين نيروي اپوزيسيون در برابر جمهوري اسلامي ايران است. وجود چنين اقداماتي، در جايي كه بايد تمامي نيروهاي تحول‌خواه و دمكراسي‌طلب به همكاري با چنين نيرويي بپردازند، اين نگراني را به وجود مي‌آورد كه استفاده از الفاظ دمكراسي، حقوق بشر و مواردي از اين دست تنها دستاويزي براي به دست آوردن منافعي معين باشد. غير از اين، تأييد اين اقدامات و تسهيل آن‌ها و سكوت در برابر قانون‌شكني و تجاوز به مرزها چه توجيهي مي‌تواند داشته باشد. نيروهاي مداخله‌گر در منطقه بايد بدانند كه بدون توجه به واقعيات تاريخي و اجتماعي منطقه و بدون در نظر گرفتن منافع خلق‌ها و با عملكردي پراگماتيستي، نتايجي را ببار خواهند آورد كه انتظاراتشان را در هم خواهد شكست. كمك غيرمستقيم به ايران و سعي در تضعيف نيرويي كه در عمل تنها مخالف جدي نظام جمهوري اسلامي است و نظام را به تنگ آورده است، آيا به سود نيروهايي است كه جمهوري اسلامي را مانعي براي پيشرفت در منطقه محسوب مي‌نمايند يا به ضرر آن‌ها. كمك به دست يافتن تركيه به منافع خويش به بهاي تضعيف يك جنبش آزادي‌خواه و دمكراسي‌طلب چه انگيزه و توجيهي مي‌تواند داشته باشد؟
سكوت نيروهاي كردي نيز جنبه‌ي تراژيك اين بازي تراژيك‌ـ كميك را تشكيل مي‌دهد. خلق كرد در آستانه‌ي رسيدن به حقوق خويش و گشايش‌گر راه رسيدن كليه‌ي خلق‌هاي تحت ستم منطقه به حقوق‌شان است. خلق كرد مي‌رود تا به پيشاهنگ دمكراسي براي تمامي خلق‌هاي منطقه تبديل شود. هر رفتاري كه سبب تضعيف جنبش كردي شود، به تمامي نيروهاي كردي و در نهايت به تمامي نيروهاي دمكراسي‌طلب خسران وارد خواهد آورد. سكوت در برابر حمله به مواضع PJAK ، كه يكي از مهم‌ترين حلقه‌هاي مبارزات خلق كرد را تشكيل مي‌دهد، به نفع خلق كرد و در خور ادعاي محافظت از دستاوردهاي خلق نخواهد بود. كسي كه امروز به مواضع PJAK يورش مي‌آورد، فردا به ديگران نيز خواهد برد. اميد به دوستي با دشمنان PJAK و سكوت در برابر اعمال وحشيانه‌شان، تنها مي‌تواند نشاني از بي‌خردي سياسي همخوان با عصر باشد. بنابراين هر نيرويي كردي و بويژه آن‌ها كه مسئله از نزديك به آن‌ها مربوط است، بايستي موضع خويش را در اين مورد اعلام دارند.
خلق كرد و ساير خلق‌هاي منطقه و دوستان آن‌ها نيز بايستي از اين مسائل آگاه باشد. از طرفي دشمنان ما متحد شده‌اند. با وجود داشتن اختلافات بزرگ با يكديگر، در برابر ما به يك شيوه و با هم عمل مي‌كنند. از طرف ديگر نيروهاي جهاني با سوءاستفاده از مطالبات دمكراسي و آزادي‌خواهي خلق و دادن وعده در اين راستا به آنها، در پي سوء استفاده از مسئله كرد در راستاي منافع خويش هستند. از طرفي نيز بصورتي بسيار حزن‌انگيز نيروهاي وابسته كرد، به اين امر اجازه داده و همچنين برخي از نيروهاي زمين‌گير شده‌ي اردوگاه نشين از اين امر شادمان مي‌گردند. پيداست كه اين وضعيت نه در خور منطقه است و نه شايسته‌ي خلق‌ها و نه در شأن خلق كرد. در برابر اين نيز خلق كرد بايد هرچه بيشتر در توسعه‌ي همبستگي خويش، سازماندهي اقشار مختلف و ساماندهي سياسي جامعه‌اش مشاركت نمايند. تنها مبارزه و متقاعد كردن خويش براي تلاش انقلابي و آمادگي براي تحمل رشادت‌ها در اين راه مي‌تواند وضعيت ما را تغيير دهد نه دل خوش كردن به جريانات سياسي جهاني و همكاري و كمك مادي و نقشه‌هاي نيروهاي حاكم جهاني در وطن‌مان. تا زماني كه مبارزه به حد كافي نرسد، دشمنان از پاي نخواهند نشست.
ساير خلق‌هاي منطقه و بويژه خلق‌هاي ايران نيز بايد بدانند كه تنها خواسته و طلب كردها دمكراسي و آزادي براي تمام وطن‌مان است. پشتيباني از اين خواسته‌ي خلق كرد نيز به نفع تمامي خلق‌ها و روند دمكراسي در كل ايران است. لذا آگاهي از حملات دشمنان دمكراسي به نيروهاي ما و موضع‌گيري در برابر آن، موردي است كه به مثابه يك همبستگي انتظار آن را داريم.
جوانان كرد و زنان غيوري كه پيداست به همت آن‌ها از نظام ظلم و ستم گذار خواهيم نمود، بايستي در اين مرحله خويش بدون تعلل در انجام وظايف و مسئوليت‌هايشان براي جوابگويي به اين دمكراسي ستيزي و آزادي ستيزي اقدام نمايند. آينده از آن ما خواهد بود!
زنده باد جنبش ملي‌دمكراتيك خلق كرد در شرق كردستان به پيشاهنگي PJAK !
زنده باد رهبر آپو!
بژي سه‌روك ئاپو!
27-07-2008
كورديناسيون حزب حيات آزاد كردستان PJAK

+ نوشته شده در  29 Jul 2008ساعت 1:29 AM  توسط   | 

آلمان، ترکیه و تکرار و نفی تاریخ


avatar
آلمان، ترکیه و تکرار و نفی تاریخ
2008 07 22 - 11:24

بهمن توتونچی


قبل از مقدمه دونکته ی مهم لازم به ذکر است . اول اینکه چندی پیش پارلمان ترکیه در صدد بود که ماده ای را در خصوص کشتار ارامنه به تصویب برساند بطوریکه هر کس از کشتار دهشت بار ارامنه در جامعه سخنی به میان آورد و آن را منکرنشود به جرم بیان حقیقت مجازات خواهد شد. و نکته ی بعدی در خصوص کشور آلمان و رابطه ی آن با ترکیه می باشد بطوریکه در این روزها جهان نظاره گر برخورد غیر انسانی و غیر دمکراتیک دولت آلمان با کردها ی مقیم آن کشور می باشد .

وقاحت و بی شرمی آلمانی ها به جائئ رسیده که حتی خواستار بستن کانال Roj TV شدند و این در حالیست که آلمانی ها خود را بانی و علمدار حقوق بشر و دمکراسی در دنیا ی امروز می دانند . اما غافل از اینکه آفتاب حقیقت هر روز فروزنده تر و درخشنده تر از قبل بر وجدانهای آگاه تاریخ بشری می تابد .


مقدمه:

وقتی اسناد ومدارک تکان دهنده درباره ی قتل عام ارامنه درسال 1915را ،آن هم از زبان ترک هابه عنوان شاهدان عینی می خوانیم واز فجایع خونین و دهشت بار عمال عثمانی مطلع می شویم تنها یک عبارت بر زبان می آید:«شهوت حیرت آور شکنجه»که سرتاسروجود ترکان عثمانی وهیات حاکمه ی آن ودربار آل عثمان را فرا گرفته بود .جنایات دولتمردان فناتیک ترک چه در گذشته و چه در حال از دیدگاه جهانیان پنهان نخواهد شد،چرا که حافظه ی تاریخی جامعه ی بشری را نمی توان انکار کرد.جهان چگونه می تواند به فراموشی بسپارد بدن نوجوان ارمنی را قبل از آنکه بر توده ی هیزم های گداخته بیاندازند وآتش بزنند ، با کارد پاره پاره کردند.یا مرد ارمنی دیگری که چشم های او را با آهن گداخته از حد قه بیرون آوردند. و سربازان فاشیست ترک که بوی تعفن شان خاک کردستان را آلوده کرده ، بعد از این که به یک زن باردار ارمنی تجاوزمی کنند،شکم او را پاره پاره کرده و جنین را خارج می سازند وبه سنگ می کوبند .آری این است حقیقت وجودی دولتمردان ترکیه چه در گذشته وچه در حال که فرهنگ ترور ، تجاوز ، انکار و امحاء ، آدم ربایی رهبران وپیشوایان وزهرآلود کردن اووحیله گری رابه فرهنگ جامعه ی جهانی افزوده اند وبا این پیشینه ی پر افتخار تاریخی !!.. خواهان ورود به اتحاد یه ی اروپا هستند. جهان هستی بر این باور بود که دولتمردان وسیاستمداران ترکیه فکورانه وعا قلانه به اطراف خویش می نگرند وبا تعمق وتحلیل مسایل روز نه تنها تاریخ را نفی نمی کنند بلکه از تکرار تاریخ جلو گیری واز آن پند می گیرند. اما با زهرآلود کردن عبدالله اوجالان ثابت کردند که نه تنها شایستگی ورود به اتحادیه ی اروپا را ندارند ،بلکه ازدرسهای تاریخ پند نمی گیرند و روحیات پلید حیله گری وتجاوز آل عثمان همچنان در خون دولتمردان ترک جاری است .حال دراین مقال سعی برآن است که مروری کوتاه بر جنایات ،کشتارو قتل عام ارامنه توسط دولتمردان ترکیه داشته باشیم که امروزه هم بعداز گذشته 92سال دولتمردان فناتیک وکور ذهن ترک منکر آن هستند. زیرا آنان غافل اند از این که لازمه ی حقیقت آن است که همواره جلوه گر باشد وپنهان نماند ،چرا که پنهان برای آن است که روزی آشکار گردد.

تاریخچه ی ارمنستان:

ارامنه یکی از کهن ترین اقوام هندو اروپایی به شمار می روند ،نخستین باری که نام ارمنستان به میان آمده ،در سنگ نبشته هایی به خط میخی متعلق به داریوش اول هخامنشی در سده های پنجم و ششم پیش از میلاد است. اما سفال و الواح گلی که از هیات ها بدست آمده سوابق تاریخی این قوم را به سده ی دوازدهم قبل از میلاد می رساند و بیانگر آن است که در سده ی نهم تا ششم پیش از میلاد دارای دولت مقتدری بوده اند و پایتخت شان شهر توشپا (وان کنونی) در ترکیه بوده است .ارمنستان قبل از پیدایش امپراتوری هخامنشی ، بخشی از کشور ماد بود ،سپس ضمیمه ی دولت هخامنشی شد.

با حمله ی اسکندر به ایران و فروپاشی هخامنشیان ارمنستان به استقلال دست یافت و دوران استقلال آن از 215 تا 322 پیش از میلاد به درازا کشید، سپس به تصرف سلوکی ها درآمد و پس از آن مجدداً استقلال یافت و از آرتاکسیاس یا آرتاشس به عنوان نخستین بنیانگذار سلسله ی مستقل ارمنستان شناخته شد. در عصر تیگران (55 تا 95 پ.م) بر وسعت ارمنستان افزوده شد و تمام سرزمین های ارمنی زبان در یک دولت متحد شدند و مرزهای آن تا مدیترانه و دریای سیاه و دریای خزر گسترش یافت جنگ تیگران بزرگ با امپراتوری رم به شکست وی منجر و دوران شکوفایی و قدرت ارمنستان پس از 400 سال رو به زوال گرایید. در سال 301 میلادی ارمنستان به مسیحیت گروید و در سال 405 الفبای ارمنی که از ابداعات قدیس « مسروپ» بود، برای نوشتن به کار گرفته شد.

در پایان سده ی چهارم ارمنستان میان ایران ساسانی و امپراتوری رم تقسیم گردید و با فروپاشی ساسانیان در 655 میلادی سرتاسر این سرزمین کهن سال تحت سلطه ی اعراب بیابانگرد قرار گرفت. ترکان سلجوقی هم که آذربایجان را تصرف کرده بودند همزمان به ارمنستان دست یافته بودند و به دلیل مظالم بیش از حد سلجوقیان به فرار بسیاری از ارامنه به آسیای صغیر و کرانه های دریای مدیترانه انجامید که نتیجه ی آن پدید آمدن ارمنستان صغیر بود که در سال 1375 ارمنستان صغیر به تصرف سلطان مصر درآمد و سپس ضمیمه ی امپراتوری عثمانی گردید. در اوایل سده ی نوزدهم بخش بزرگی از ارمنستان به تصرف روسیه درآمد و بخش دیگر آ ن را نیز از دست عثمانی ها خارج و ارمنستان را ضمیمه ی خاک خود ساخت . با امضای پیمان برلین ،روس ها قسمتی از ارمنستان را که قبلاً از عثمانی ها گرفته بودند به ترکها واگذار کردند. در سال 1894 تا 1915 عثمانی ها جمع کثیری از ارامنه (072 ، 377 ، 2 نفر) را به قتل رساندند و عده ی زیادی را به ترک وطن واداشتند. اما خلق و خوی متجاوز عثمانی ها به این یکبارقتل عام ختم نشد و با شروع جنگ جهانی اول دولت عثمانی به بهانه ی شرکت ارامنه در ارتش روس دست به کشتار دیگری از ارامنه زدند با این حال ارمنستان عثمانی که به وسیله ی ارتش روسیه ی تزاری در جنگ جهانی اول اشغال شده بود، پس از پیمان صلح به عثمانی واگذار گردید. اما عثمانی ها به دلیل منش مفت خوری و زیاده خواهی خواستار الحاق سراسر ارمنستان به خاک خود بودند، که ارامنه ی روسیه با الحاق خود به خاک ترکیه سخت مخالف بودند، لذا در 28 مه 1918 استقلال خود را اعلام داشتند و نخستین دولت ارمنی را در تاریخ معاصر تشکیل دادند. اما اتحاد شوروی در سال 1936 آن را به یکی از جمهوری های تشکیل دهنده ی خود تبدیل نمود و استقلال آن به فراموشی سپرده شد. تا اینکه در انتخابات سال 1990 « لئون ترپتروسیان » به ریاست جمهوری ارمنستان با اکثریت آراء انتخاب و در یک همه پرسی در 20 اکتبر 1991 رسماً به استقلال رسید.

ژینو ساید ارامنه (96ـ1894) :

کشتارهای ارامنه در سالهای 96 ـ 1894 که منجر به کشته شدن ده ها هزار مرد و زن ، کوچک و بزرگ ،فقط و فقط قربانی رفتارهای خشونت آمیز برنامه ریزی شده ی مقامات دولت عثمانی بود که حاکی از روح کوچک دولتمردان ترکیه بود. شاهدان عینی گفته اند اعمال خشونت بار و فاجعه آمیز این قتل ها به حدی بود که در وصف آن عاجزند و آن را تنها با کشتار بلغارها مقایسه کرده اند چرا که این خود زمینه ای بود در جهت کشتارهای بعدی. یکی از عوامل ریشه ای و عمیق که در ذهن کوچک و دیدگاه دولتمردان فناتیک ترکیه نقش بسته بود اینکه ارمنستان بدون ارمنی کم خطرتر است از یک ارمنستان با ارمنی، همچنان که کردستان تجزیه شده و بدون کرد بهتر است از کردستان واحد و دارای کرد. لذا آنان با این فکرکه در واقع نفی آشکار تاریخ یک ملت بزرگ است،تصمیم گرفتند که با برنامه ریزی دقیق به کشتار و ژینوساید ارامنه سرعت بیشتری ببخشند.

که نتیجه ی آن ، کشتار هزار انسان در فاصله ی یک ماه است ، به طوریکه در شهر اورفا 2500 ارمنی که از ترس جان خود به داخل محراب یک کلیسا پناه برده بودند و بعد از آتش زدن کلیسا توسط مهاجمین زنده زنده سو ختند . و سلطان عبدالحمید باز هم با حیله گری و تزویر که از پیشینیان اش به ارث برده بود واقعه را در کمال وقاحت به گردن گروه های کوچک انقلابی ارامنه می انداخت ،همچنان که دولت مردان امروز ترکیه در مناطقی از کرد ستان کشتار کردان را به گردن گروه های کرد می اندازند . به راستی این تکرار تاریخ نشانگر چیست ؟! فقط یک چیز و آن هم روحیات متجاوزدولتمردان ترک .

و اما نکته ی بسیار مهم و در عین حال حیرت انگیز ، تکرار مجدد تاریخ است . چرا که درست در زمانی که کشتار ارمنی ها به بدترین شیوه ی ممکن صورت می گرفت ، کشور های اروپایی به خصوص آلمان که به دلیل حفظ منافع خویش مهر سکوت بر لب می زد ند ، درست کاری که امروز در حق کرد ها می کنند ، وقاحت و بی شرمی آلمان ها آنچنان پیش می رود که هومان در سفارت آلمان که بیشتر عمرش را در ترکیه سپری کرده بود اعتقادداشت که دو ملت ترک و ارامنه نمی توانند با هم زندگی کنند ، لذا او اعتقاد کامل داشت که یکی از این دو ملت باید نابود شود و طبیعی بود چون ارمنی ها ضعیف تر بودند باید نابود شوند.

آلمانی ها باید این داغ ننگ را که بر پیشانیشان حک شده تا قیامت حمل کنند . زیرا که تاریخ چگونه می تواند پدر سالواتوره را از یاد ببرد که به علت جراحت نمی توا نست خوب راه برود و توسط سربازان ترک جسد او را آتش زدند. که این قضیه آن چنان فجیع بود که سفیر وقت فرانسه معترض و خواستار پی گیری شد ولی باز هم دروغ و حیله گری ترک ها برنده شد و بعد از 14 ماه کمیسیون که جهت پی گیری قتل سالواتوره تشکیل شده بود، بدون نتیجه ماجرا را رها کردند .

آن چه که در جریان این قتل عام های ناگوار توجه هر ناظری ، حتی بی طرف را به خود جلب می کرد ، شرکت و همکاری ماموران دولتی با گروه های غیر مسوول چپاول گر آدم کش بود . شرکت افراد ارتش و ژاندارمری و کشتار دست جمعی ارامنه آنچنان واضح و انکار ناپذیر بود که گاه کشتار با صدای شیپور شروع و با یک فرمان ایست افسر مسوول منطقه عمل کشتار پایان می یافت .اوج فاجعه به حدی بود که اگر هر افسر و یا کارمند دولت در کشتار ارامنه ، غارت مغازه ها ، خانه ها و کلیسا های آن سنگدلی و خوی وحشی گری بیشتری از خود نشان می داد موفق به اخذ مدال می شد واز مجازات مطلقاً خبری نبود .

هرچه زمان سپری می شود وآدمی با آگاه شدن از اعمال وحشیانه ی دولتمردان ترک چه در گذشته و چه در حال ، پی به این واقعیت انکار ناپذیر می برد که نه تنها دولتمردان ترک شایسته ی زندگی نیستند ، بلکه لکه ی ننگ تاریخ بشری می باشند . خوی تجاوز ،قتل و غارت ترک ها بدان جا رسید که حتی به سگ های قسطنطنیه رحم نکردند و حدو 60 الی 80 هزار سگ ولگرد را از پای درآوردند . در حالی که بر اساس طرح دکتر راملینژهم می توانستند شهر را از وجود سگ ها پاک کنند و سگ ها زنده بمانند و هم پولی به صندوق شهرداری بریزند . ولی انگار ویروس کشتار در خون ترک ها عجین شده بود و برای نشان دادن وفاداری به نیاکان خویش به سگ ها هم رحم نکردند . شکار کشتار سگ ها به قدری دلخراش و وحشیانه بود که یک ماه طول کشید تا خیابان های قسطنطنیه را پاک کنند .

مطمئناٌ قضاوت و داوری تاریخ و وجدان های بیدار فقط یک چیز را تایید خواهد کرد ،آن هم روح حقیر دولتمردان ترک !... نرسیسیان مورخ ارمنی در کتاب خود به نام «کشتار ارامنه» می نویسد : بعد از اعلام حکومت در ترکیه هیچ چیز عوض نشد ، ترک ها رفتار تحقیر آمیز خود را نسبت به مسیحیان حفظ کرده و نظیر گذشته از موقعیت خود سوء استفاده می کردند و این در حالی بود که ارامنه مدت 6 سال تمام با درستکاری و وفاداری از حکومت ترکان حمایت و پشتیبانی نمودند و دوشادوش ترک ها به فعالیت و خدمت در چارچوب مقررات دولت پرداختند . آری با تمام اعتمادی که ارمنی ها در عمل آن را به عثمانی ها اثبات نمودند ، اما متاسفانه ارمنی ها باز هم با بی اعتنایی دولت جدید مواجه می شدند ، که این قضیه بار دیگر قدرت های اروپایی را متوجه ترکیه نمود و این بار روسیه ابتکار عمل را به دست گرفت و یک طرح اصلاحی تهیه و قرار شد طی نامه ای تسلیم دولت ترکیه شود ، اما باز هم تکرار تاریخ ، چرا که با مخالفت آلمانی ها مواجه شدو آلمانی ها حاضر به مشارکت در این طرح نبودند ، چرا که به نفوذش در ترکیه نمی خواست لطمه ای وارد شود . با بررسی و آگاهی از تاریخ انسان بعضاً به این نتیجه می رسد که خون پلید ترک ها با آلمانی ها ادغام شده و یک پیکرند . چرا که امروز هم این آلمانی ها بودند که در مقابل زهر آلود کردن عبدالله اوجلان و دادگاهی او سکوت اختیار کردند . چرا ؟!...آنان نمی توانند بفهمند که حقیقت خواهی اساس زندگی این دنیا را تشکیل می دهد ، زیرا که نمی توان به وسیله ی بی حقیقتی به حقیقت نایل شد.

ترک ها و آلمانی ها چگونه انتظار دارند که تاریخ فراموش کند 24 آوریل 1915 را ، که به طور برق آسایی 500 الی 600 نفر از روشنفکران و سیاستمداران ارمنی را دستگیرو بسیاری از آنان را به طور دلخراشی کشتندو درست از تاریخ 24 آوریل 1914 تا 24 آوریل 1915 بیش از 2 میلیون ارمنی در هولناک ترین شرایط و فجیع ترین شکل ممکن جان خود را از دست دادند . و درست همین قتل عام ها بود که تاریخ نوپای توحش ترکیه را برای همیشه رنگین ساخت . اگرچه ترکیه در آماری در سال 1927 ، تعداد ارامنه را 64 هزار نفر اعلام کرد . اما دولتمردان فاشیست ترک غافل از اینکه دیگر انکار ممکن نبود ، چرا که برای دنیا قابل قبول نبود ، زیرا که بقیه ی ارامنه به کجا رفتند ؟! ... و به قول حرانت دینک ، مردمی که هزاران سال در این سرزمین زندگی می کردند آیا ناپدید شدند ؟! ... جز نسل کشی شما چه نامی بر آن می گذارید ؟!...

در پایان اکتبر 1914ارتش متجاوز ترک به خانه های ارامنه هجوم و هر آنچه را که به دستشان می رسید غارت می کردند ، از لباس های زنانه گرفته تا اشیاء قیمتی که بسیاری از این اشیاء را در روزهای بعد در پشت ویترین مغازه های شهر به فروش می رساندند .

آن ها حتی به جوانان 25 تا45 سال که در ارتش خدمت می کردند رحم نکردند و بعد از احضار و خلع سلاح آنان را روانه ی قتل گاه می کردند تا در کنار کودکان ، زنان و حتی مردان 70 ساله قربانی شوند .

از 696 ارمنی که از آدیامان به طرف حلب کوچ داده شدند تنها 321 نفر به این شهر رسیدند ، 206 مرد و57زن در بین راه ه قتل رسیدند،70 زن و دختر و 19 پسر بچه ربوده شد و از سرنوشت دیگران هم کوچک ترین اطلاعی نبود . وقاحت و بی شرمی ترک ها به جایی رسیده بود که حتی زنان ارمنی را که در حال رختشویی بودند از کاربازداشته و مستقیما آ نها را به سوی تبعید گاه اعزام و پس از تجاوز،آنان را می کشتند.مردان آنان را به نقاط دوردست تبعید و فرزندانشان را می فروختند ودر بعضی موارد بچه هااز شدت گرسنگی جان می باختند .

تاریخ نیک می داند که کاروان 18000 نفری ارتش فریبکار ترکیه می خواست آنان را به نقطه ی دیگرانتقال دهد، بعداز چند روز راهپیمایی تنها 300تن از آنان زنده که آنها را هم با قساوت و بی رحمی تمام که تاریخ نظیرش را ندیده آتش زدند .به راستی حیرت انگیز است . آیا تاریخ بشری تا کنون فرزند نا خلفی این چنین به خود دیده است . مگر اعراب بیابانگرد وشتر چران از روحیه ای این چنین پلید و متجاوز بر خوردار باشند .با تمام این جنایات که دنیا نظاره گر بود اما دولتمردان متجاوز گر عثمانی هیچگاه میل نداشتند که مسا له ی کشتار ارامنه و حتی صدای اعتراض ناله و شیون آنها موضوع یک جدل جهانی شود و علیرغم پرده پوشی ها ،کتمان کاری ها و ظاهر سازی های دولت عثمانی کشتار ارامنه در خفارا به طور سیستماتیک ادامه می داد .و با توجه به اینکه قتل عام ارامنه یک اسطوره شدو حتی طی جلسه ای در سازمان ملل مطرح و گزارشی را تنظیم گردید . اما با زهم دولتمردان فنا تیک ترکیه منکر ان هستند واین انکار در شرایطی صورت می گیرد که بیشتر هنرمندان، نقاشان و نویسند گان مورد توجه عثمانی همه ارامنه بودند. زیبا ترین پارچه ها توسط زنان ارمنی بافته می شد .زیباترین کلیسا ها و باشکوه ترین مساجد امپراتوری ،ساخته وپرداخته ی آرشیتکت های ارمنی بود . کارهای چاپی ارمنی ها زبانزد عام و خاص بود و بیشتر روشنفکران ارمنی در مدارس ترک به کار تدریس اشتغال داشتند و بهترین تر جمه ها مربوط به ارمنیان بود که بدون شک به ارتقاع فرهنگ جامعه ی ملی و همچنین غنی سازی ادبی کشور کمک شایانی می نمود .پس مسوول کیست ؟شکی نیست که مسوو لیت تصمیمات مربوط به تبعید ،کشتار ،تجاوزو...ارامنه فقط متوجه دولت ترکیه است وباید این واقعیت را پذیرفت که دولتمردان ترکیه نه تنها مسوول تمام این کشتار ها و قتل عام ها می باشند ، بلکه در مقابل تاریخ و جامعه ی جهانی باید جواب گو باشند .

همچنانکه باید در مورد سرنوشت 25000000 کرد و زهرآلود کردن رهبر آنها عبدالله اوجالان جواب گو باشند!

و اما قبل از نتیجه گیری، لازم به ذکر است که سیاست های جها نی در طول تاریخ همیشه این بوده که بیشترین لقمه را به هنگام تقسیم غنایم جنگ به دست آورند ومنطقه ی وسیع تری را از تجز یه ی امپراتوری عثمانی برای خود دست و پا کنند .که دراین چشم اندازه بسیار طبیعی است که جایی برای دول ضعیف وکوچک در نظر گرفته نشده ودر پایان اگر سوال شد که ارمنستان یعنی چه؟ بطور قطع باید گفت ارمنستان یعنی اقلیت واقلیت یعنی سر گذشت اندوه بار یک ملت پراکنده ونگون بخت ...تنها تبعید شدگان از وطن و دور افتادگان می دانند که چگونه از رویدادهای تلخ وشیرین ،نامها ونام آوران فراموش نشدنی ملت خویش استفاده کنند،تا باز ماندگان ، هویت ملی و فرهنگی ،اسطوره ها و موجودیت نژاد خود را از یاد نبرند ،تااز این رهگذر شعله ی غرور ملی فروزان باقی بماند .چرا که آنان نیک می دانند که از دست رفتن هویت ملی یعنی زوال ونابودی استقلال ملی .و بسیار طبیعی است که ارمنی ها هم به مانند کردها درتاریخ پر از درد ورنج شان به این غرور نیاز دارند چرا که موجودیت شان در همین غرور ملی تعریف می شود .

+ نوشته شده در  27 Jul 2008ساعت 0:2 AM  توسط   | 

نامه يک روزنامه‌نگار به دخترش در مورد سفرش در ميان گريلاهای PJAK

دخترم باران:


مهم این نیست که کتابی را شروع به خواندن بکنی یا که تمام کنی،مهم خواندن یک کتاب فلسفه یا شعر نیست.مهم این است که درک کنی و بپذیری و دنیایی بسازی در خور باورهایت.یک زندگی خود خواسته با اعمال شاقه،یک زندگی منهای خود،برای دیگری و برای ملتی که دردهایش به عظمت این کوههاست.چیزهایی که هست به زبان در نمی آید یا نوشته نمی شود.باید دید،لمس کرد و بویید.چیزی که من می نویسم همه ی آن چیزی نیست که دیده ام و دست داده ام.گوشه ای از ادراک منست،هر چند که من یک روزنامه نگار آزادم و وظیفه دارم آنچه که دیده ام به واقع بیان کنم.وظیفه ی من طرفداری از کسی یا حزبی یا هر چیز دیگه ای نیست.من آزادم و حق دارم آزادانه بنویسم،هر چند که آزاد زیستن و آزادی بیان در این رژیمهای دیکتاتور کار مشکلیست ولی باید به اندازه ی توان نوشت.راهیست که انتخاب کرده ام و تا آخرش هستم.تجربیات این چند ساله به من ثابت کرد پایبند به کسی یا حزبی نباشم.

این سفرنامه را از آن تو و همسن و سالهای تو می نویسم،برای کسانی که غیر از یک زندگی معمولی و شهر نشینی چیز دیگه ای ندیده اند.می خواهم بنویسم در جاهایی از این جهان یک جور زندگی دیگه ای هست.انسانهایی هستند که زندگی متفاوتی دارند. باید آنها را دید.انسان باید نوعی از زندگی را انتخاب کند که با باورهایش بگنجد.

آری برای همین منظور من به جایی سفر کردم که انسانهایی با اراده ی قوی زندگی می کنند. هر چند که سفرم کوتاه بود، بایست بیشتر از این می ماندم.

روز نوروز 21.3.2007 برابر با 1.1.86 از طرف حزب کارگران کردستان ترکیه (پ.ک.ک)مثل یک گروه فیلم سازی دعوت شدیم.هر یک از ما با اهداف خود راهی شدیم.یک شاخه از این حزب به نام(پارت چاره سه ر"پ.چ.د.ک" که دفترشان در سلیمانیه بود ما را با مینی بوسی که برای مهمانان نوروزی گرفته بودند، بردند.با دست زدن و آواز خواندن که اختصاص مردم سلیمانیه است، راه افتادیم.حدود سه ساعت و نیم طول کشید تا به دامنه های قندیل رسیدیم. کوههای سر به فلک کشیده،صخره های ترسناک و صعب العبور،دامنه های سر سبز که پر بود از درخت و آبشار، روستاهایی که مردمانش قابل توجه بودند.جاده های زیگزاکی ما را به قله ها هدایت می کرد،هر چی بالاتر می رفتیم قلبم تندتر می زد،انگار داشتم پرواز می کردم.به بچه ها گفتم:" به خدا من هر لحظه احتمال دارد از خوشی بمیرم، گفته باشم.. ها". طبیعت اینجا سرسام آور، جالب و دیدنی است.

ما دیر رسیدیم،فکر کردیم مراسم نوروز تمام شده، به دره ای در میان رشته کوههای قندیل رسیدیم. مردم با لباسهای رنگارنگ کردی تو دامنه این کوهها پخش شده و شادی می کردند.پیاده که شدیم چند "گریلا"(چریک) ما را به جایگاه مهمانان راهنمایی کردند.یک خانه ی سنتی روستایی، حال و هوای خاصی داشت.دیوارهایش پر بودند از عکس شهدا و یک عکس بزرگ از رهبرشان(عبدالله اوجلان).روی مبل چند دقیقه نشستیم و ما را به ناهار دعوت کردند. اتاقی را به مهمانها اختصاص داده بودند، چون مهمان زیاد بود و جا کم، مجبور شدیم سرپایی غذا بخوریم.بعد از غذا بیرون آمده و بعد از کمی استراحت چند عکس گرفتیم، خبرنگاران خارجی هم آنجا بودند.

مراسم نوروز در کردستان حال و هوای خاصی دارد،دختران و زنان با لباسهای محلی کردی و مردان با لباسهای مخصوص خود به این دره جلوه ی ویژه بخشیده بودند.سکو و دوربر سکو با عکسهای اوجلان و عکس شهیدان و پرچم حزب تزئین شده بود.مراسم سه چهار ساعت طول کشید،نوازندگان و خواننده گان نواختند و خواندند. مردم هم به شادی و رقص پرداختند.ضمن مراسم منهم عکاسی کردم.بعد از اتمام مراسم تصمیم گرفتیم به "پژاک"(شاخه ی پ.ک.ک در کردستان ایران) هم، سری بزنیم. مردم با ماشینهای شخصی آمده بودند و چون مینی بوسهایی که ما را آورده بودند، برگشتند،ماشین گیر نیاوردیم.مسئول مراسم به دو نفر از گریلاها گفته بود که برای ما ماشین فراهم کنند.بعد از دو ساعت، پاترول حزب آمد و ما را سوار کرد.ماشین پر از گریلا بود که دو نفرشان واقعا بچه بودند،یکیشان چهارده و دیگری شانزده سال سن داشت.تعجب کردم "که این دیگر چه رازیست که این نوجوانها را به اینجا کشانده ! از همه چی دل کنده و به مبارزه روی آورده اند! این چه ایدئولوژییست که جوانها و نوجوانها را اینچنین آبدیده می کند! همسن و سالهای آنها درس می خوانند و بازی می کنند و به شدت به خانواده هایشان وابسته هستند. این چه رازیست که آنها را به کوهها و صخره ها می کشاند!؟ حس مبارزه یا حس تحقیر و مظلومیتشان در کشورهای استعمارگر و دیکتاتور؟ این چه دردیست که تحمل کردنش تا این انداره دشوار است."ماشین می رفت و من غرق در افکار خود بودم که دختر گریلا( زیلان) گفت: باید پیاده شویم. خودش هم با ما پیاده شد و به راه افتادیم همینطور که می رفتیم متوجه شدیم زیلان یکی از پاهایش می لنگد، علتش را پرسیدیم،گفت: در جنگ پایم را از دست دادم،پای چپم مصنوعیست. زیلان با لهجه ی "کرمانجی"(لهجه ی کردهای شمال کردستان) صحبت می کرد. پرسیدیم: اهل کجایی؟گفت:کردستان.گفتم: می دانم ولی کدام شهر؟ گغت: چه فرقی می کند.

بعد از کمی پیاده روی به مقصد رسیدیم. خانه ای در نزدیکی روستای "کومتان". چند گریلا به استقبالمان آمدند.قیافه ی آنها دوست داشتنی بود،با لهجه ی کرمانجی حرف می زدند،مهربان و خون گرم و در عین حال صبور با متانت و چون قندیل با اراده.چهره های سوخته، قیافه ی خاصی به آنها بخشیده بود.قبل از شام با یکی از دوستانم رفتیم که سر و صورت و پاهایمان را بشوییم، از آب گرم خبری نبود،مجبور شدیم با آب سردی که از برفهای بالای کوه پایین می آمد، دست و پایمان را شستشو دهیم،آب انقدر سرد بود که دستها و پاهایمان در عرض دو دقیقه بی حس شد.با هر بدبختی خودمان را به اتاق رساندیم .گریلاها کلی به ما خندیدند. سفره انداختند و شام آوردند.درست همان غذایی که من ازش متنفرم" دلمه"! با سبزه و نان و چیز دیگری که فکر کردم نوعی شیرینی است.ابتدا از آن نخوردم ولی همین که گریلاها ازآن خوردند،منم یکی برداشتم و چشیدم ، گوشت ماهی بود،سرد سرد همه چی سرد بود حتی دلمه و نان خشک هم.هر جوری بود خوردیم. بعد از شام همه ی گریلاها دور ما حلقه زدند و شروع به تبلیغ ایدئولوژی "پ.ک.ک" کردند و از سیاستهای روز آمریکا،عراق،ایران،ترکیه و سوریه سخن گفتد .بحث و گفتگو تا نیمه های شب ادامه داشت.

gerila-blind-serma.jpg

صبح که بیدار شدیم،صبحانه آماده بود،پنیر،ماست،زیتون با نان یخ زده.قرار بود دو نفر از گریلاها بروند واز مرکز برایمان اجازه بگیرند.گریلاهای دیگر هم دنبال کار خودشان رفتند، تنها هه وال(رفیق)"دوغان"نزد ما ماند،حدود ساعت یازده او برایمان چای دم کرد،چند زن روستایی نزدیکیهای ما کار می کردند،دوست داشتم با آنها حرف بزنم و در مورد "پ.ک.ک" سؤال کنم،چون منطقه نظامی بود اجازه ندادند.همانطور که چای می نوشیدیم در مورد روستاهای اطراف صحبت کردیم.بعد از چای هه وال دوغان تفاله ی چای را در باخچه ریخت و گفت:"ما هیچ چیزی را به هدر نمی دهیم،ته مانده های غذا را هم دور نمی ریزیم و در وعده های دیگر مصرف می کنیم و اما این تفاله ی چای بهترین کود برای گلهاست".آن روز نگذاشتند عکاسی کنیم و جایی برویم.بالاخره شب شد و هه والها برگشتند و گفتند:بایستی خودتان بروید چون ما ماشین نداریم و همه ی ماشینهایمان برای مراسم نوروز به نقاط دیگر اعزام شده اند.من ناراحت شدم و از اینکه یک روزمان به بطالت گذشت اعصابم خورد شده بود.بعد از صرف شام همه دور ما جمع شدند و شروع به صحبت در مورد موضوعات مختلفی کردند.ولی من بیرون رفتم و با یکی از هه والان که اسمش"شکری"بود،مشغول شستن ظرفها شدیم . همینطور که مشغول تمیز کردن کف آشپزخانه بودیم از سابقه ی خود برایم حرف میزد و من در مورد جنگها و درگیریهایی که با ایران و ترکیه داشته اند،می پرسیدم.تعجب من از این بود که او چگونه توانسته سی سال تمام در این کوهها مقاومت کند! در مورد درگیری با اتحادیه میهنی و حزب دمکرات کردستان عراق در ده سال گذشته پرسیدم ، او در مورد نحوه ی درگیریشان و همچنین در این مورد که "پ.ک.ک" نمی خواسته برادرکشی کند، حرف زد.راستش تا صبح این زخم مرا آزار می داد،به هر چه حزب و سیاسته بد و بیراه گفتم.

صبح زود ساعت شش بیدار شده و به سمت پژاک راه افتادیم.از راهی که آمده بودیم،برگشتیم به منطقه ی "قلغه دیزه". رسیدیم به روستایی که "سنگسر" نام داشت،از آنجا راهی روستای دیگری به نام "ژاراوه" شدیم.همه ی مردم ده میدانستند که ما کجا می رویم،راننده ای که کنار ماشینش ایستاده بود گفت:پیش هه والان می روید؟ با کمی دلهره جواب دادیم: بله.سوار که شدیم چند نفر از نوجوانهای ده آمدند و به ما گفتند:شما هه وال هستید؟ لطفا به ما بگویید که مراسم نوروز کجا برگزار می شود؟هر چه گفتیم که بابا ما هه وال نیستیم و نمی دانیم، باور نکردند،آنها سوار یک تویوتا شدند و رفتند.یک خانواده ی ایرانی آمدند و از دور حدس زدم که احتمالا برای دیدن فرزندشان آمده اند.بعد از نیم ساعت به روستایی به اسم"گوزینه" رسیدیم.گریلاها داشتند مراسم نوروز را تدارک می دیدند. پیاده شدیم و دو ساعت بدون اینکه از کسی سؤال کنیم پرسه زدیم.مردم از اینکه چند نفر غریبه را می بینند شگفتزده شده بودند،آنها با نگاهشان از ما می پرسیدند که،کی هستید و چرا آمده اید؟ همانطور که عرض جاده را می پیمودیم کاملا تصادفی متوجه ی یکی از پلاکاردها شدیم و انگشت به لب به همدیگر نگان کردیم و گفتیم:اینجا که پژاک نیست! همگی به اشتباه خود خندیدیم.طبق معمول سؤال کردیم و روستای "مارا دو" را به ما نشان دادند.چون ماشین نبود پیاده راه افتادیم.حدود چهل دقیقه راه رفتیم، تا اینکه ماشینی آمد و ما را تا نصف راه یعنی"پل رشو" رساند.از آنجا به بعد ماشینی دیگر ما را به منطقه پژاک برد. همین که پرچم "پ.ک.ک" را دیدیم خیالمان راحت شد،از سلیمانیه که راه افتادیم به تمام بازرسیهای حکومت اقلیم دروغ گفتیم،اگر می دانستند کجا می رویم به جرم فعالیت با "پ.ک.ک"ما را بازداشت و زندانی می کردند.در مقر ایست و بازرسی نیروهای محافظتی و امنیتی "پ.ک.ک" پیاده شدیم و خودمان را معرفی کردیم.فرمانده،با بی سیم ورود ما را به پژاک اطلاع داد،به ما گفت انتظار بکشیم.چای آوردند و چون از صبح هیچی نخورده بودیم به دلمان نشست.اطراف مقر پر بود از کبوتران سفید،من از دیدن آنها سیر نمی شدم ،"پ.ک.ک"از کبوتر سفید همیشه بعنوان نمادی از آشتی استفاده می کند.بعد از دو ساعت انتظار،دو هه وال پژاک به استقبالمان آمدند. هه وال"سربست" و هه وال" اوین" . بعد از روبوسی و خوش آمد گویی کمی استراحت کردند و با هم پیاده راه افتادیم.سر راه مزار شهدا بود،از آن دیدن کردیم و نوشته های سنگ قبرها را خواندیم.حس غریبی داشتیم،به همدیگر نگاه می کردیم و آن چیزی که نمی توانستیم به زبان بیان کنیم در چشمانمان موج می زد.بعد از یک ساعت به مکانی رسیدیم که به آن "مسافرخانه" می گفتتند.بعد از چند دقیقه گریلاها آمدند و به ما خوش آمد گفتند. آنجا استراحت کردیم تا شب فرا رسید.بعد از شام هر کدام از ما چند نفر دوروبرش را گرفته بودند و برایش حرف می زدند،از "پ.ک.ک"،پژاک ، ایدئولوژی حزب و فعالیتشان، تا نیمه های شب سخن گفتند.یکی از دخترهای گریلا کرمانجی با من صحبت کرد،واقعا به زحمت توانستم منظورم را به او بفهمانم،چون نه من لهجه ی او را بلد بودم نه او لهجه ی مرا.هه وال فرمانده"مزدک" و هه وال"اوین"آمدند و من خیلی جدی در مورد "پ.ک.ک" و رهبر آپو و مواردی که به نظر می رسید باید در میان بگذارم،با آنها به گفتگو پرداختم،هر چند که بعضی از جوابها برای من قانع کننده نبود ولی مثمر ثمر بود.

gerila-kch-walibal.jpg

عزیزم باران:

انسان که به این خاک پا گذاشت دیگر جرات نافرمانی ندارد،دوست دارد مثل این مبارزین دست به اسلحه ببرد و بجنگد،تمام زندگی روزانه ی این انسانها مبارزه است. آنها برای زنده ماندن و برآوردن آرزوهایشان می جنگند. این انسانها مرا به یاد واژه ای از فیلسوف بزرگ آلمانی " نیچه"می اندازند، واژه ی "ابر انسان ".به منظر من می شود به این انسانها ابرانسان گفت.یادم هست اولین شبی که می خواستم بنویسم یکی از گریلاها به من گفت:هه وال داری چه می نویسی؟زندگی ما قابل نوشتن و فیلم کردن نیست. زندگی هر کدام از ما پر است از ماجراهایی که نوشتن را یارای آن نیست.

راست می گفت ،چهره ی این انسانها پر است از راز و رمز زندگی و مبارزه.

اعتقاد و باور این انسانها عظیم است و این در هیچ حزب دیگری تا این حد محسوس نیست.اعتقاد راسخ آنها به ایدئولوژیشان و شخصیت اوجلان، قابل حرمت و ستایش است.هر کس که مدتی با این انسانها زندگی کند یاد می گیرد که چگونه باید در این شرایط سخت زیست،چگونه باید خود بود.یک دندگی و اراده ی این انسانها به دیگران سرایت می کند،همه با یک عشق در یک سنگر برای هدفشان مبارزه می کنند.اراده ی این انسانها آنقدر پولادین است که تقریبا محال به نظر می رسد بتوان عقیده ی یکی از آنها را تغییر داد.

و اما تنها چیزی که برایش جوابی پیدا نکردم این است که چگونه آنها با طبیعت یکی شده اند؟ آیا این انسانها طبیعت را مهار کرده اند یا طبیعت آنها را.؟؟؟
30.3.2007

سلیمانیه
فرزین

زنده باد کرد زنده باد کردستان
زنده باد حزب کارگران کردستان
زنده باد حزب حیات آزاد کردستان
زنده باد حزب حل دمکراتیک کردستان
مرگ و نابودی برای فاشیزم ترکیه
gerilla-hereket-jin.jpg
+ نوشته شده در  23 Jul 2008ساعت 8:52 AM  توسط   | 

نامه‌ای از فرزاد کمانگر: طلب عفو از چه و به که ؟


avatar
نامه‌ای از فرزاد کمانگر: طلب عفو از چه و به که ؟
2008 07 16 - 12:11

26 تیر 1387

به نام آزادی

تعریف دقیق جرم سیاسی و پیرو آن زندانی سیاسی در هیچ جای قاموس حقوقی - کیفری جمهوری اسلامی مشخص نشده که به تابع آن در مظان هرگونه اتهام ناسره و نامربوط قراردادن شخصی که طبق استانداردهای حقوقی معقول در جهان متهم سیاسی به شمار می آید امری رایج باشد ، اساساً در جایی که بعضی ها خود را فراتر از قانون میدانند ، بدون داشتن تحصیلات آکادمیک حقوقی یا سیاسی خود را بهترین و نادرترین سیاستمداران و عالمان علم قضا به حساب می آورند و عملکرد سیاسی خود را نیز تنها آلترناتیو سیاسی در زمان غیبت امام زمان (عج) دانسته و به طبع تمامی اقشار جامعه ایران را پیرو محض و مطیع سیاستهای خود پنداشته و نتیجتاً هیچ مسلک و شیوه سیاسی را به رسمیت نشناخته و بالاتر از آن برای بقیه آحاد ملت نیز مجاز و روا نمیدانند .

بنابراین جای تعجب نیست که این عده با فراق خاطر کامل کسی دیگر را به جز خود صاحب صلاحیت اظهار نظر در امور سیاسی نداند مگر آنکه به تائید یا تمجید ریاکارانه از آنها پرداخته و اظهار علنی هیستریک حمایت خود را از سیاستهای رسمی این طبقه دستمایه سودای رسوای خویش قرار دهد .

فعالبت سیاسی به معنای مصطلح و رایج عصیان نیز از طرف این گروهها تنها برای کسانی که از اسلام سیاسی ، تمام جنبه های انسان ساز ، لطیف و روحانی با قوانین مدون و محکم جهت پی ریزی جوامع سالم و با نشاط بشری را یکجانبه به کناری گذاشته و بنا به گفته خود با تفکر ایام آغازین ظهور اسلام فقط " الجنة تحت ظلال السیوف " و " النصر بالرعب " را فرا گرفته اند ، بنابراین جای تعجب نیست که در نظام نظری و حقوقی این عده مصادیق فعالیت سیاسی ، جرم سیاسی ، اتهام سیاسی و زندانی سیاسی احصا نشده است . سخن کوتاه آنکه ، اینجانب فرزاد کمانگر بعنوان یک شهروند ایرانی دارای حقوق مشروع و عرفی پذیرفته شده در قانون ایران و جهان و بعنوان کسی که وزارتخانه آموزش و پروش همین حاکمیت اینجانب را صاحب صلاحیت تعلیم به فرزندان این آب و خاک دانسته ، اکنون طبق رول معمول حقوق بین الملل ، طبق اعلامیه جهانی حقوق بشر و طبق تعاریف مقبول خردورزان سیاسی در جهان خود را مصداق بارز و کامل یک زندانی سیاسی میدانم که از بد حادثه در بد زمان و بدمکانی که تعریف ساده از جرم سیاسی در لفاف عناوین عجیب و شگفت ، نظیر حرب با خدا ، افساد فی الارض ، اقدام علیه امنیت ملی به تنگ نظرانه ترین و غیر دموکراتیک ترین وجه گرفتار آمدم ، توجه خوانندگان را به موارد مطروحه زیر جلب مینمایم تا سیر دادرسی در مورد پرونده من در دستگاه عدالت فعلی ایران روشن تر شود :


1-اینجانب در تاریخ 27/5/85 در شهر تهران به دلیل تحت مظان قرار داشتن به فعالیت سیاسی غیر مجاز بازداشت شدم ، علیرغم تصریح قانون اساسی به حق متهم مبنی بر داشتن وکیل 16 ماه از این حق محروم بودم ، یعنی بعد از 16 ماه تحمل سخت ترین انواع شکنجه تحت لوای بازجویی که برخلاف موارد مطروحه در قانون حفظ حقوق شهروندی بوده و شرح کوتاهی از آن را در رنجنامه ای که قبلاً نگاشتم ذکر شده است . البته لازم به ذکر است که در شهر کرمانشاه دادستان انقلاب وقت ضمن بی اعتنایی به اصل تفهیم اتهام با صدور دستور به ضابطین قوه قضائیه خواستار تداوم شکنجه و فشار بیشتر جهت پذیرش گناه مرتکب نشده اینجانب شد (که اگر بازپرس شعبه 14 امنیت تهران دستور بازگشت ما را به تهران نمیداد بی گمان زنده نبودم) و حتی کار را به آنجا رسانیدند که مراحل آغازین تشکیل پرونده به گفته خودشان انجام "تحقیقات فنی " هنگامی که نه جرمی ثابت شده و نه جلسه دادرسی برگزار شده و بدون داشتن وکیل هرگونه اتهامی را به اینجانب وارد می ساختند و صراحتاً و با کمال خوشحالی از صدور حکم اعدام من خبر میدادند.

2-در خلال دوره 16 ماهه در کارخانه متحول سازی وزارت اطلاعات و بعد از اعزام از کرمانشاه به تهران دفعتاً وطی یک عملیات محیرالعقول عناوین اتهامی قبلی اینجانب نظیر عضویت در حزب پزاک ، حمل مواد منفجره ، اقدام به شروع بمب گذاری و حتی بمبگذاری از نامه اعمال من محو شده و اتهام خلق الساعه جدیدی به نام عضویت در حزب کارگران کردستان ترکیه ؟!!! برایم تجویز شد . البته بنا به عادت مافی السبق بدون هیچگونه مستند و مدرکی ، حتی جعلی و ظاهری .

3-در همان ایام مذکور شعبه 30 دادگاه انقلاب تهران معلوم نیست که چرا و چگونه ناگهان قرار عدم صلاحیت خود به طرفیت دادگاه انقلاب سنندج را صادر نمود.

4-تحمل نزدیک به دو ماه انفرادی همراه با شکنجه های وحشتناک توسط مسئول بازداشتگاه اطلاعات سنندج که مشخص نبود اعمال این حجم عظیم فشار و شکنجه به چه جهت و در خدمت کدامین هدف و مقصود بود ؟ چرا که در طول این مدت نه تفهیم اتهام جدیدی شده بودم و نه حتی یکبار ، یک سئوال جدید هم از من پرسیده شد و سرانجام این قصه صدور قرار عدم صلاحیت این بار به طریق معکوس از طرف دادگاه انقلاب سنندج به طرفیت شعبه 30 دادگاه انقلاب تهران تکرار شد ، گویا حضرات به این نتیجه رسیده بودند که تنوعی در اعمال شکنجه اینجانب قرار دهند و طبعیت مهرپرور و مهرورز خود را در هر سه مرکز استان به من نشان داده و ترجیحاً به من فهمانده شود ، به هر کجا که روی "آسمان همین رنگ است"

5-و بالاخره میرسیم به اوج شاهکار این سناریو امنیتی - قضائی ، یعنی مرحله تشکیل دادگاه ، مرحله تشکیل جلسه دادرسی و نهایتاً صدور حکم ، البته خواننده متوجه باشد که دستگاه قضائی در هجدهمین ماه پس از دستگیری به این نتیجه رسید که اتلاف فرصت دیگر کافی است و این پرونده باید سریعاً ختم به خیر شود و این نیت خیرخواهانه حتی به جلسه دادگاه نیز سرایت نمود و اینجانب در طی کمتر از 7 دقیقه (بله درست خواندید ، فقط هفت دقیقه) که 3 دقیقه آن صرف قرائت کیفر خواست گردید ، مستحق اعدام تشخیص داده شدم ، آنهم در دادگاهی که طبق نص صریح اصل 168 قانون اساسی جمهوری اسلامی باید به شکل علنی با حضور وکیل و در حضور هیئت منصفه برگزار میگردید ، که هیئت منصفه و علنی بودن دادگاه فوق هیچگونه مفهوم و وجود خارجی نداشته و حتی به وکیل اینجانب نیز قبل از دادگاه و در هنگام دادگاه اجازه صحبت کردن حتی در حد سلام و علیک با من را ندادند و حتی فرصت قانونی دفاع از من را نیز پیدا نکرد . قابل ذکر است در کیفرخواست فقط اتهام عضویت در پ.ک.ک در دادگاه به من ابلاغ شد.

6-قاضی پرونده یکماه بعد، طی یک پروسه تشریفاتی هنگام ابلاغ حکم به اینجانب صراحتاً اعلام نمود که وزارت اطلاعات قبل از صدور حکم دادگاه محاربه تو را مسلم و قطعی تشخیص داده و حداقل حکم مورد انتظار را اعدام دانسته ، البته این موضوع چندان برای من تازگی نداشت زیرا که تمامی بازجویان اطلاعات در هر سه شهر از همان روزهای آغازین بازجویی پیشاپیش تاکید موکد داشتند که "ما تشخیص میدهیم که چه کسی چه حکمی باید بدهد و حکم تو نیز باید اعدام باشد" (عین گفته بازجوهای پرونده)

توجه به موارد مشروحه فوق که فقط مشتی از خروار است برای عبرت گیرندگان مایه تاسف است ،چرا که دستگاه اطلاعاتی - امنیتی کشور با نقض مکرر و فاحش نص صریح قوانین مصوبه جمهوری اسلامی و در راس آن اصول قانون اساسی مانند اصل 20 (یکسان بودن همه در برابر قانون)، اصل 23 (ممنوعیت تفتیش عقاید) ، اصل 35 (داشتن حق وکیل) ، اصل 37 (اصل برائت) ، اصل 38 (ممنوعیت شکنجه) ، اصل 39 (ممنوعیت هتک حرمت و حیثیت ) ، اصل 57 (استقلال قوا) ، و اصل 166 (مستدل و مستند بودن احکام) ، اصل 168 (علنی بودن دادگاه جرایم سیاسی) و نقض قوانین حقوق شهروندی ، نقض آئین دادرسی و نقض آئین نامه داخلی سازمان زندانها ، از یکطرف ، یکسره خط بطلان برآنچه که در متن قوانین جمهوری اسلامی ذکر شده میکشد و از طرف دیگر در مقام زننده اتهام - بازجو - بازپرس ، دادستان و قاضی قرار گرفته و نهاد به ظاهر زیر مجموعه قوه مجریه بسی بالاتر از قوه قضائیه برای خود شان قائل است گویا "پریرو تاب مستوری ندارد ، در ار بندی سر از روزن درآرد"

چنین به نظر میرسد صدور احکام سنگین برای فعالان مدنی در مناطق کردنشین مقابله ای جدی برای سرکوب این حرکتهاست و صدور احکام اعدام ما نیز بنا به ملاحضات سیاسی و مقاوله های سیاسی با احزاب تازه به قدرت رسیده (شما بخوانید تازه مسلمان) یکی از همسایگان غربی است که در کشتارهای قومی ید طولایی از 1915 تا کنون دارد ، این حکم اعدام نوعی پیش کشی سیاسی و کرنشی منفعلانه و ذلیلانه از طرف یکی از شرکای همخوابگی ایدئولوژیکی به شریک دیگر است که البته علیرغم به ظاهر واحد در هدف ، و تبین مسیر ، نظرات کاملاً متنافری از هم دارند .

حال با توجه به آنچه که شرحش دادم ، آیا من شایسته حکم اعدام بوده ام ؟ و آیا اینجانب جهت حفظ زندگی خود باید تقاضای عفو نمایم ؟ عفو و عذر تقصیر از چه و به که ؟ آیا آنانی که حتی قانون مکتوب خود را به کرات زیر پا گذاشته و به قانون نانوشته و خودسرانه خود حکم به شکنجه و اعدام میدهند ، در این راه با دست و دلبازی تمام زندگی بخشش میکنند به درخواست عفو مستحق تر نیستند ؟

فرزاد کمانگر
زندان رجایی شهر کرج
بند بیماران عفونی و متادونی
+ نوشته شده در  17 Jul 2008ساعت 0:49 AM  توسط   |